<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>صلیب نقره ای 2</title>
<link>http://silvercross.blogfa.com/</link>
<description>امان از اون روزي که ، خداهم به وعده هاش عمل نکنه !</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 23 May 2006 02:07:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>صلیب نقره ای(مطالب ادبی علمی...اخلاقی...معرفتی)</title>
<link>http://silvercross.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ffffff&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;IMG src=&quot;http://i4.tinypic.com/10ftab9.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;به &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;نظر می رسد با فراگيرتر شدن بكارگيری كامپيوتر تعداد كسانيكه از مشكلات چشمی و بينایی رنج مي برند روبه افزايش باشد. مهمترين علائم عبارتند از: خستگی چشم، خشكی چشم، سوزش، اشك ريزش و تاری ديد. همچنين ممكن است سبب درد در گردن و شانه ها نيز بشود. با رعايت تو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=postbody&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;به &lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نظر می رسد با فراگيرتر شدن بكارگيری كامپيوتر تعداد كسانيكه از مشكلات چشمی و بينایی رنج مي برند روبه افزايش باشد. مهمترين علائم عبارتند از: خستگی چشم، خشكی چشم، سوزش، اشك ريزش و تاری ديد. همچنين ممكن است سبب درد در گردن و شانه ها نيز بشود. با رعايت توصيه های زير می توان تا حد بسيار زيادی از آسيب های چشمی جلوگيری کرد: ۱. سعی كنيد بطور ارادی پلك بزنيد. اين كار سبب مي شود سطح چشم شما با اشك آغشته شده و خشك نشود. در صورتيكه مشكل شما شديد باشد مي توانيد از قطره های اشك مصنوعی استفاده كنيد. ۲. مركز مانيتور بايد حدود ۱۰ تا ۲۰ سانتي متر پايين تر چشمان شما باشد. اين وضعيت علاوه بر اينكه باعث مي شود پلك ها پايين تر قرار گيرند و سطح كمتری از چشم در معرض هوا باشد. از خستگی گردن و شانه ها نيز مي كاهد. در اين موارد هم بايد مانيتور را در ارتفاع مناسب قرار داد و هم ارتفاع صندلی را نسبت به ميزكار تنظيم كرد بطوريكه ساعد شما هنگام كار با keyboard موازی با سطح زمين باشد. ۳. مانيتور خود را طوری قرار دهيد كه نور پنجره يا روشنايی اتاق به آن نتابد. هنگام كار با كامپيوتر سعی كنيد پرده ها را بكشيد و روشنايی اتاق را نيز به نصف وضعيت معمولی كاهش دهيد. ۴. به چشمان خود استراحت دهيد. سعی كنيد هر ۵ تا ۱۰ دقيقه چشم خود را از مانيتور برداشته و به مدت ۵ تا ۱۰ ثانيه به نقطه ای دور نگاه كنيد. اين كار سبب استراحت عضلات چشم مي شود. همچنين به شما وقت مي دهد پلك بزنيد و سطح چشم شما مرطوب شود. ۵. اگر مجبوريد كه متناوبا به يك صفحه نوشته و مانيتور نگاه كنيد (خصوصا در مورد تايپيست ها) ممكن است چشم شما خسته شود زيرا بايد تطابق خود را تغيير دهد. برای جلوگيری از اين مسأله سعی كنيد صفحه نوشته شده را در حداقل فاصله و هم سطح با مانيتور قرار دهيد. برای اينكار مي توانيد از copyholder استفاده كنيد. ۶. فاصله مانيتور با چشمان شما بايد ۵۰ تا ۶۰ سانتي متر باشد. ۷. روشنايی و كنتراست مانيتور خود را تنظيم كنيد. ميزان روشنايی مانيتور بايد با روشنايی اتاق هماهنگی داشته باشد. يك روش برای تنظيم روشنايی مانيتور اين است كه به يك صفحه وب با زمينه سفيد نگاه كنيد. اگر سفيدی صفحه برای شما مثل يك منبع نور است روشنايی مانيتور زياد است و بايد آن را كم كنيد. در مقابل، اگر صفحه كمی خاكستری به نظر مي رسد روشنايی را زياد كنيد. ۸. اگر علي رغم رعايت توصيه های گفته شده باز هم دچار علائم هستيد مي توانيد از عينك های مخصوص استفاده كنيد زيرا گاهی مشكل در ديد متوسط است. ما بطور معمول كمتر از ديد متوسط استفاده مي كنيم زيرا بيشتر اوقات يا اشياء دور را نگاه می کنيم و يا اشياء نزديك. ولی مانيتور كامپيوتر دقيقا در فاصله ای از چشم قرار مي گيرد كه مربوط به ديد متوسط است. برای دريافت عينك مناسب كامپيوتر به چشم پزشك مراجعه كنيد. ۹. هنگام كار با كامپيوتر سعی كنيد گردن خود را راست نگهداشته و شانه را عقب بدهيد. قوز كردن هنگام كار طولانی با كامپيوتر سبب دردهای گردن و شانه ها مي شود. كاملا پشت خود را به صندلی بچسبانيد. همچنين ارتفاع صندلی خود را طوری تنظيم كنيد كه كف پاها روی زمين قرار داشته و زانوی شما در زاويه ۹۰ درجه قرار داشته باشد. Keyboard و Mouse بايد پايين تر از آرنج و نزديك دستان شما قرار داشته باشد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 269px; HEIGHT: 338px&quot; height=535 src=&quot;http://i1.tinypic.com/nlsqpj.jpg&quot; width=715&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:&quot; من چقدر بايد بپردازم؟&quot; و او به زن چنين گفت: &quot; شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!&quot; چند مايل جلوتر زن ، کافه ی کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:&quot; شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!&quot;. همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :&quot;دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست&lt;/STRONG&gt; ميشه&lt;/FONT&gt;.&quot; بیایید هر کدام از ما زنجیر عشقی بسازیم که تا بی نهایت ادامه داشته باشد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT size=3&gt;حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند. حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد. حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و بی تاب و چرخان. و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است. و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد. و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد. و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند . و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت ****************************** حسادت مي كنم به چشمان معصومت كه هميشه از آنها عشق تو را درك كرده ام تقديم به چشمانت&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 284px; HEIGHT: 271px&quot; height=535 src=&quot;http://i1.tinypic.com/nltmrk.jpg&quot; width=404&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;1- عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند ( لوگان پارسال اسميت ) . 2- هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند ( لوگان پارسال اسميت ) . 3 - جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است ( سايمن استرانسکي ) . 4 - پول همه چيز زندگي نيست اما مي تواند همه چيز را بخرد ( ادموند استاکول ) . 5 - ازدواج عوام ، آنان را از شخصيت تهي و از خصوصيات اخلاقي خالي مي کند ( رابرت لويي استيونسن ) . 6 - ازدواج مکالمه ي طولاني دو انسان است که هر ازچند گاه به مشاجره مي انجامد ( رابرت لويي استيونسن ) . 7 - جامعه ي آزاد جامعه اي است که افراد منزوي در آن امنيت کامل داشته باشند ( آدالي استيونسن ) . 8 - براي اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگي کردن بر اساس آن است ( آدالي استيونسن ) . 9 - انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول ( جيمز استفنر ) . 10 - يک مرد بدون زن مثل ماهي بدون آب است اما يک زن بدون مرد مانند يک ماهي بدون دوچرخه است (گلوريا استاين ) .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بادهای بهاری چه زود اشکهای ابربهار راپاک کرد و به سفرشرق فرستاد گویی ابر به جستجوی خورشید بود در مکان طلوع .ونمیدانست خورشید بیچاره خودش در غرب گمشده ای دارد پیدا ناشدنی ومکرر میجوید اورا .باران رفت ولی زلالیش را فراموش کرد باخود ببرد وتو باتمام وجود هوا را پاکتر از همیشه میبینی بر خود خرده مگیر که چرا عاشق شد ه ای که خرده بر بهار وارد است و هوای عاشقانه اش وتنها عشق مجازی را یارای درک این همه شکوه نمیبینم که گشته ایم نبود نگرد که نیست. وبرای درکش بسوی اوی حقیقی باید رفت &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;وبخواهیم ونخواهیم بسویش درحال حرکتیم وهمه عاشق .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=3&gt;میچکد اشک ابر بهاری روی شیشه مثل باران و چه پاک میشوید شیشه را باران زلال .کمی دورتر گل سرخ به حال و احوال ابر گریان نظاره میکند آنقدر که شبنم گونه هایش را تر میکند .شبنم را طاقت تمام شد و به زبان آمد و از گل پرسید برگهای به این سرخی وپاکی را چه نیاز به این همه شستشو .گل سرخ که نمیتوانست حرفی بزند از بغض فقط به ابر گریان آسمان اشاره و باز شبنم بود که برگهای گل سرخ را میشست&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;یادم باشد گفته بودم میخواهم بگونه شبنم بهاری وجودی پاک را تجربه کنم وتو ای ابلیس از من فاصله بگیر یادم باشد ابلیس توبه را دوست نمیدارد پس من توبه کار میشوم وتو ای ابلیس در توبه بروی خودت بسته ای یادم باشد نسیان آفت شکوفه های بهار انسانیت است وتو ای ابلیس انسانها را همراه انسانیت نمی پسندی یادم باشد روزگاری با ابلیس دوست بودم و توای ابلیس آن روزگار با من چها که نکردی یادم باشد دیگر با دشمنم دوستی نکنم وتو ای ابلیس من را یگانه دشمنی .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;باز باران بی ترانه&lt;BR&gt;باز باران با تمام بی کسی های شبانه&lt;BR&gt;می خورد بر مرد تنها &lt;BR&gt;می چکد بر فرش خانه&lt;BR&gt;باز می آید صدای چک چک غم&lt;BR&gt;باز ماتم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من به پشت شیشه تنهایی افتاده&lt;BR&gt;نمی دانم ، نمی فهمم&lt;BR&gt;کجای قطره های بی کسی زیباست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند&lt;BR&gt;که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد&lt;BR&gt;کجای ذلتش زیباست&lt;BR&gt;نمی فهمم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کجای اشک یک بابا&lt;BR&gt;که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران &lt;BR&gt;به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده&lt;BR&gt;کجایش بوی عشق و عاشقی دارد&lt;BR&gt;نمی دانم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نمی دانم چرا مردم نمی دانند&lt;BR&gt;که باران عشق تنها نیست&lt;BR&gt;صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست&lt;BR&gt;کجای مرگ ما زیباست &lt;BR&gt;نمی فهمم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یاد آرم روز باران را &lt;BR&gt;یاد آرم مادرم در کنج باران مرد&lt;BR&gt;کودکی ده ساله بودم&lt;BR&gt;می دویدم زیر باران ، از برای نان &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مادرم افتاد&lt;BR&gt;مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد&lt;BR&gt;فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود&lt;BR&gt;نمی دانم&lt;BR&gt;کجــــای این لجـــــن زیباست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بشنو از من کودک من&lt;BR&gt;پیش چشم مرد فردا &lt;BR&gt;که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست&lt;BR&gt;و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و باران من و تو درد و غم دارد &lt;BR&gt;خدا هم خوب می داند &lt;BR&gt;که این عدل زمینی ، عدل کم دارد&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT size=3&gt;حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند. حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد. حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و بی تاب و چرخان. و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است. و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد. و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد. و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند . و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت ****************************** حسادت مي كنم به چشمان معصومت كه هميشه از آنها عشق تو را درك كرده ام تقديم به چشمانت&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;1- عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند ( لوگان پارسال اسميت ) . 2- هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند ( لوگان پارسال اسميت ) . 3 - جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است ( سايمن استرانسکي ) . 4 - پول همه چيز زندگي نيست اما مي تواند همه چيز را بخرد ( ادموند استاکول ) . 5 - ازدواج عوام ، آنان را از شخصيت تهي و از خصوصيات اخلاقي خالي مي کند ( رابرت لويي استيونسن ) . 6 - ازدواج مکالمه ي طولاني دو انسان است که هر ازچند گاه به مشاجره مي انجامد ( رابرت لويي استيونسن ) . 7 - جامعه ي آزاد جامعه اي است که افراد منزوي در آن امنيت کامل داشته باشند ( آدالي استيونسن ) . 8 - براي اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگي کردن بر اساس آن است ( آدالي استيونسن ) . 9 - انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول ( جيمز استفنر ) . 10 - يک مرد بدون زن مثل ماهي بدون آب است اما يک زن بدون مرد مانند يک ماهي بدون دوچرخه است (گلوريا استاين ) .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&amp;nbsp;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 253px; HEIGHT: 356px&quot; height=535 src=&quot;http://i1.tinypic.com/nlspeb.jpg&quot; width=420&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=3&gt;میچکد اشک ابر بهاری روی شیشه مثل باران و چه پاک میشوید شیشه را باران زلال .کمی دورتر گل سرخ به حال و احوال ابر گریان نظاره میکند آنقدر که شبنم گونه هایش را تر میکند .شبنم را طاقت تمام شد و به زبان آمد و از گل پرسید برگهای به این سرخی وپاکی را چه نیاز به این همه شستشو .گل سرخ که نمیتوانست حرفی بزند از بغض فقط به ابر گریان آسمان اشاره و باز شبنم بود که برگهای گل سرخ را میشست&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;یادم باشد گفته بودم میخواهم بگونه شبنم بهاری وجودی پاک را تجربه کنم وتو ای ابلیس از من فاصله بگیر یادم باشد ابلیس توبه را دوست نمیدارد پس من توبه کار میشوم وتو ای ابلیس در توبه بروی خودت بسته ای یادم باشد نسیان آفت شکوفه های بهار انسانیت است وتو ای ابلیس انسانها را همراه انسانیت نمی پسندی یادم باشد روزگاری با ابلیس دوست بودم و توای ابلیس آن روزگار با من چها که نکردی یادم باشد دیگر با دشمنم دوستی نکنم وتو ای ابلیس من را یگانه دشمنی .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;باز باران بی ترانه&lt;BR&gt;باز باران با تمام بی کسی های شبانه&lt;BR&gt;می خورد بر مرد تنها &lt;BR&gt;می چکد بر فرش خانه&lt;BR&gt;باز می آید صدای چک چک غم&lt;BR&gt;باز ماتم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من به پشت شیشه تنهایی افتاده&lt;BR&gt;نمی دانم ، نمی فهمم&lt;BR&gt;کجای قطره های بی کسی زیباست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند&lt;BR&gt;که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد&lt;BR&gt;کجای ذلتش زیباست&lt;BR&gt;نمی فهمم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کجای اشک یک بابا&lt;BR&gt;که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران &lt;BR&gt;به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده&lt;BR&gt;کجایش بوی عشق و عاشقی دارد&lt;BR&gt;نمی دانم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نمی دانم چرا مردم نمی دانند&lt;BR&gt;که باران عشق تنها نیست&lt;BR&gt;صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست&lt;BR&gt;کجای مرگ ما زیباست &lt;BR&gt;نمی فهمم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یاد آرم روز باران را &lt;BR&gt;یاد آرم مادرم در کنج باران مرد&lt;BR&gt;کودکی ده ساله بودم&lt;BR&gt;می دویدم زیر باران ، از برای نان &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مادرم افتاد&lt;BR&gt;مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد&lt;BR&gt;فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود&lt;BR&gt;نمی دانم&lt;BR&gt;کجــــای این لجـــــن زیباست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بشنو از من کودک من&lt;BR&gt;پیش چشم مرد فردا &lt;BR&gt;که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست&lt;BR&gt;و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و باران من و تو درد و غم دارد &lt;BR&gt;خدا هم خوب می داند &lt;BR&gt;که این عدل زمینی ، عدل کم دارد&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;مریم مقدس با عیسای نوزاد در آغوش اش، روی زمین آمد تا از صومعه ای بازدید کند. راهبان خوشحال به صف ایستادند تا به بانوی مقدس و عیسا مسیح ادای احترام کنند: یکی از آنها شعر خواند، دیگری تصاویر زیبایی از کتاب مقدس را نشان داد، راهب دیگری نام تمامی قدیسان را از بر خواند در انتهای صف، راهب فروتنی ایستاده بود که هرگز فرصت آموختن از خردمندان دوران خود را نیافته بود. والدینش مردمی ساده بودند که در سیرک سیار کار می کردند. وقتی نوبت به او رسید، راهبان دیگر، هراسان از اینکه او به تصویری که از آن صومعه ارائه کرده بودند، آسیب برساند، خواستند مراسم ادای احترام را تمام کنند اما او هم می خواست که عشقش را به مریم باکره نشان بدهد. شرمگین، همچنان که نگاه سرزنش بار برادران دیگر را احساس می کرد، چند پرتقال از جیبش بیرون آورد و شروع کرد به پایین و بالا کردن آن ها... . همان طور که در سیرک از والدینش آموخته بود، تردستی کرد تنها آن هنگام بود که عیسای نوزاد لبخند زد و با خوشحالی کف زد. و مریم باکره بازوی خود را تنها به سوی آن راهب فروتن گشود، و به او اجازه داد لختی فرزندش را در آغوش گیرد از کتاب مکتوب نوشته پائولوکوئیلو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;خدايا ... در اين دنياي خاکي دلهايمان پر از لکه هاي سياه معصيت است که فقط بخشش بيکران توست که اين لکه هاي سياه را به نور و روشنايي تبديل خواهد کرد. خداوندا ، در حضور تو آرام مي گيريم و اعلام مي كنيم كه تو ، تنها خداي اين عالم ، حاكم اين جهان ، قادر مطلق و زمامدار بي چون و چراي خلقت هستي . در حالي كه به قدوسيت مهيب و جلال عظيم تو مي انديشيم و در قدرت بي كران و حاكميت مطلق تو تعميق مي كنيم ، ترس تو را در دل خود جاي مي دهيم ، ترسي آكنده از عشق و احترام . ترا به دليل شخصيت بي نقص ، حكمت بي پايان ، و عدالت مطلقت ستايش مي كنيم و به خاطر رحمت جاودان ، فيض بي همتا ، و خشم عظيم تو در برابر گناه ، تو را مي پرستيم . در دل خود سر تعظيم فرود مي آوريم و در حالي كه زيبايي خيره كننده و شخصيت جذاب تو را مي ستاييم در برابر تو زانو مي زنيم و اعتراف مي كنيم كه بزرگترين نياز ما دستيابي به مكاشفه اي عظيم از وجود تو و محبت پيمايش ناپذير توست . از تو فروتنانه مي خواهيم كه اين نياز را در ما ببيني . دعاي ما اين است كه : طريق خود را به ما بياموز تا تو را بشناسيم و در حضور تو فيض يابيم . از تو سپاسگذاريم كه &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;درخواستهاي صادقانه و قلبي ما را پاسخ خواهي داد ، اي خالق محبت&lt;/STRONG&gt; ...ا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;صلیب نقره ای&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 May 2006 02:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silvercross&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>silvercross</dc:creator>
<guid>http://silvercross.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گروه خوني من درياست(براي شيميايي‌هاي جنگ)</title>
<link>http://silvercross.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 423px; HEIGHT: 297px&quot; height=510 src=&quot;http://i2.tinypic.com/ou752r.jpg&quot; width=680&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 279px; HEIGHT: 248px&quot; height=510 src=&quot;http://i2.tinypic.com/ou86zl.jpg&quot; width=409&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;مزارشهداـمشهد-بهمن ماه(توخدامزارهای مناسب برای شهدادرست کنیدآی ...)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;شهدا رفتند ولي جانبازان را فراموش نكنيد !!! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;آدم بالا مي‌آورد&lt;BR&gt;از بس بالا و پايين مي‌دود&lt;BR&gt;سد اميركبير تير خورده است&lt;BR&gt;چرا اخبار نمي‌گويد؟&lt;BR&gt;ناصرالدين شاه با قليانش شليك مي‌كند &lt;BR&gt;چرا اخبار نمي‌گويد؟&lt;BR&gt;آب‌ها هرز مي‌روند وآدم‌ها هرز&lt;BR&gt;چرا اخبار نمي‌گويد؟&lt;BR&gt;در هر اداره‌اي&lt;BR&gt;ناصرالدين شاه&lt;BR&gt;ايستاده با تپانچه‌اش&lt;BR&gt;به انتظار من!&lt;BR&gt;به سبيل مباركت قسم آقاي دكتر!&lt;BR&gt;من ديوانه نيستم&lt;BR&gt;فقط آدم بالا مي‌آورد&lt;BR&gt;و پايين مي‌رود آدم&lt;BR&gt;سقوط مي‌كنند برج‌هاي مراقبت&lt;BR&gt;اين قرص‌ها را از بلاد خارجه آوردند&lt;BR&gt;تا من غني سازي شوم&lt;BR&gt;صد ديپلمات بالا مي‌روند و&lt;BR&gt;چند ميليارد مي‌سوزد نفس‌هايم&lt;BR&gt;(گفتم كه من نفسم مي‌گيرد&lt;BR&gt;به بوي الكل اين تب سنج‌ها هم حساسم)&lt;BR&gt;دارم صندوق‌هاي مهمات را مي‌شمارم از اول&lt;BR&gt;هزار صندوق پايين&lt;BR&gt;ده تابوت بالا&lt;BR&gt;سهام مرگ چند است حالا؟&lt;BR&gt;لطفا با آن ماشين حسابت اين‌ها را ضرب كن در من&lt;BR&gt;مرا ضرب كن در ستاره و موشك&lt;BR&gt;موشك را ضرب كن در باران و باران را ضرب كن در گل&lt;BR&gt;تمام زخم‌ها را ضرب كن در تمام درياها&lt;BR&gt;ببينم! دلتنگي‌ام چند شد؟&lt;BR&gt;دارند تير خلاص مي‌زنند به ما&lt;BR&gt;وقت نداريم&lt;BR&gt;من مي‌پرسم تو كوتاه جواب بده!&lt;BR&gt;اگر تو ناصرالدين شاه نيستي&lt;BR&gt;كه روپوش سپيد پوشيده&lt;BR&gt;و اين كه بر گوشت گذاشته‌اي&lt;BR&gt;تپانچه نيست&lt;BR&gt;لطفاً بگو:&lt;BR&gt;چه مي‌شوند استخوان‌ها و گوشت‌ها؟&lt;BR&gt;- خاك!&lt;BR&gt;و خاك‌ها و جمجمه‌ها؟&lt;BR&gt;- شايد زغال، شايد نفت!&lt;BR&gt;و نفت‌ها؟&lt;BR&gt;- دلار!&lt;BR&gt;دلارها؟&lt;BR&gt;- باروت!&lt;BR&gt;- چه مي‌شوند چشم‌ها و نفس‌ها؟&lt;BR&gt;- باران!&lt;BR&gt;و سنگ‌ها و ميزها و عصاها؟&lt;BR&gt;- خاكستر!&lt;BR&gt;و گريه‌ها و خاطرات و غزل‌ها؟&lt;BR&gt;- طوفان!&lt;BR&gt;چه مي‌شوند شهيدان؟&lt;BR&gt;- شعر!&lt;BR&gt;(اين‌ها را من گفتم و تو سكوت كردي)&lt;BR&gt;به ساعت اتاق شما&lt;BR&gt;هنوز چند دقيقه‌ي ديگر فرصت هست&lt;BR&gt;لطفا با قلمت شليك نكن!&lt;BR&gt;اين هفت هزار تومان ديگر&lt;BR&gt;فقط شليك نكن!&lt;BR&gt;يادت هست آن همه نخلستان&lt;BR&gt;كه مي‌دويد رد صدايم؟&lt;BR&gt;حالا در اين شلوغي ممتد&lt;BR&gt;دارد تمام مي‌شود اين ماه&lt;BR&gt;اين دريا&lt;BR&gt;اين كوه&lt;BR&gt;اين درخت&lt;BR&gt;كه پشت سر هم گلوله مي‌خورد و شهادتين مي‌گويد!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن روز كه گفتي بيمارستان&lt;BR&gt;در بيمارستان به من يك برگه‌ دادند و&lt;BR&gt;سه النگوي مادرم پرنده شد!&lt;BR&gt;گفتند: نام كوچك‌تان...&lt;BR&gt;گفتم: دريا!&lt;BR&gt;گفتند: از كدام شهر...&lt;BR&gt;گفتم: دريا!&lt;BR&gt;گفتند گروه خوني‌تان...&lt;BR&gt;گفتم: دريا!&lt;BR&gt;دريا پلاك گردن من بود&lt;BR&gt;دريا لباس خاكي من بود&lt;BR&gt;و نام دسته‌ي ما هم دريا بود&lt;BR&gt;و نام تمام گردان‌ها درياست&lt;BR&gt;اروند هم به دريا مي‌ريزد&lt;BR&gt;آن‌ها به جاي تماشاي اروند&lt;BR&gt;به من كپسول اكسيژن خالي دادند&lt;BR&gt;و قرص‌هايي كه بوي سير له شده مي‌داد&lt;BR&gt;و آمپول‌ها&lt;BR&gt;آن‌قدر كه مرگ ذله شد از دستم&lt;BR&gt;و گريه كرد&lt;BR&gt;حالا نشسته‌ام اين‌جا&lt;BR&gt;و التماس نمي‌كنم به مرگ&lt;BR&gt;با زخم‌هايم مي‌خندم گاهي&lt;BR&gt;و مي‌خندم به سرنيزه‌هاي وطني&lt;BR&gt;به آدم‌هايي كه نمي‌پرسند دزدي يا قديس؟&lt;BR&gt;تانكي يا پروانه؟&lt;BR&gt;سنگي يا فرشته؟&lt;BR&gt;به شب‌هاي باراني&lt;BR&gt;به گريه هم حساسم&lt;BR&gt;و به دكترهايي كه سبيل ناصرالدين شاهي دارند&lt;BR&gt;به مجريان تلويزيون هم حساسم&lt;BR&gt;به انسان ام‌پي‌تري&lt;BR&gt;انسان سخت دل سخت‌افزار&lt;BR&gt;انسان كولديسك&lt;BR&gt;به انسان يك مگابايتي&lt;BR&gt;كه حافظه‌اش را ريخته است در memory ها&lt;BR&gt;و ممكن است پاك شود هر لحظه&lt;BR&gt;ديليت شود&lt;BR&gt;فرمت شود&lt;BR&gt;(باشد، يك هفت هزار توماني ديگر دود مي‌كنم، اما شليك نكن)&lt;BR&gt;شب‌ها نفس شكنجه است و باد شكنجه&lt;BR&gt;گرما شكنجه است و سرما شكنجه&lt;BR&gt;به روزنامه‌ها هم حساسم&lt;BR&gt;اخبار بوي سيب ترشيده مي‌دهد&lt;BR&gt;حتي گاهي لحاف تركش مي‌شود و&lt;BR&gt;صداي نفس‌ها تركش&lt;BR&gt;باد تركش مي‌شود و من منور مي‌شوم در آسمان اتاقم&lt;BR&gt;تمام آسمان سيني آتش مي‌شود و&lt;BR&gt;نفس‌هايم اسپند سوخته&lt;BR&gt;با اين همه&lt;BR&gt;هنوز هفت هزار تومان ديگر دارم&lt;BR&gt;و يك كپسول بيست هزاري ديگر&lt;BR&gt;آقاي دكتر!&lt;BR&gt;به رژها و لاك‌ها&lt;BR&gt;به استون و شوينده‌ها و ادوكلن ها هم حساسم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گفتم كه تب ندارم&lt;BR&gt;و فكر مي‌كنم كه شما شيميايي شده‌ايد!&lt;BR&gt;تمام آدم‌ها شيميايي‌اند و نمي‌دانند!&lt;BR&gt;وگرنه چرا&lt;BR&gt;كسي نفس نمي‌كشد اين‌جا؟&lt;BR&gt;در پيش چشم اين همه ناصرالدين شاه&lt;BR&gt;چشم حسود كور&lt;BR&gt;دارم نفس مي‌كشم آقاي دكتر!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;A href=&quot;http://www.aviny.com/Voice/Defae_moghadas/sepehr_03.mp3&quot; target=_blank&gt;اتل متل یه مادر نحیف و زار و خسته&lt;/A&gt;&amp;nbsp;اینم گوش کنید&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Mar 2006 06:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silvercross&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>silvercross</dc:creator>
<guid>http://silvercross.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اره خسته ام ......</title>
<link>http://silvercross.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 285px; HEIGHT: 353px&quot; height=442 src=&quot;http://i1.tinypic.com/oa2lxf.jpg&quot; width=384&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;( معرفي يک فيلم )&lt;BR&gt;نام فيلم : زندگي &lt;BR&gt;کارگردان : خدا&lt;BR&gt;لوکيشن:دنيا&lt;BR&gt;دستيار اول کارگردان: جبرييل &lt;BR&gt;فيلمنامه : خدا&lt;BR&gt;سوابق کارگردان :در دسترس نيست!&lt;BR&gt;سوژه : ملودرام تراژديک&lt;BR&gt;گروه تدارکات : فرشته ها&lt;BR&gt;تاريخ ساخت :1\ 1\1&lt;BR&gt;بازيگران (به ترتيب ايفای نقش):&lt;BR&gt;آدم&lt;BR&gt;حوا&lt;BR&gt;ديگر بازيگران:آدما&lt;BR&gt;نقد فيلم :&lt;BR&gt;فيلمی بسيار ضعيف ، که جز کارگردان و عوامل فيلم کسی از آن تعريف نمي کند.&lt;BR&gt;ظاهرا هدف کارگردان از ساخت چنين فيلمي سرگرم کردن خود وبازيچه قرار دادن بازيگران بوده است.&lt;BR&gt;جالب اينکه برخي از نقادان اين فيلم،به شدت ازآن تعريف کرده در حاليکه شايد نمي دانستند &lt;BR&gt;در آن لحظه نقشي که به آنها محول شده راايفا مي کنند وبازهم مورد بازی کارگردان قرار گرفتند.&lt;BR&gt;کسی چه مي دونه ... شايد کارگردان با دادن اين نقش به آنها،از خراب شدن فيلم &lt;BR&gt;مورد علاقش جلو گيری کرده وبيشتر از همه به سرگرم کردن خودش کمک نموده است.&lt;BR&gt;شايد عامل اصلی ضعف فيلم همان فيلمنامه باشد ( سياه و سفيد، زن و مرد ، فقير و غني ، بينا و نا بينا و...)&lt;BR&gt;نکته جالب جواب کارگردان در مورد اين ضعف است: تقدير!!!!!!!&lt;BR&gt;در مورد پايان فيلم صحبت بسيار است.اما همين بس که تراژدی جهنم خيلی از نقادان را تکان داده است.&lt;BR&gt;البته کارگردان براي تحميل آن به تماشاگر و شايدم بازيگر،لوکيشن بهشت را به فيلم افزوده است...&lt;BR&gt;نتيجه اخلاقي فيلم : همه بازيچه ايم !&lt;BR&gt;نقد از:يکی از بازيگران ناراضي فيلم که مجبور به بازی در يکي از سکانس های فيلم مي باشد.&lt;BR&gt;سکانسي به نام :جدايي.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=en-us&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A name=86360458&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;( يه نامه )&lt;BR&gt;سلام ، نمي دانم از كجا شروع كنم كه قلبم پر از صحبت نگفتن هاست و مالامال از ترانه نشنيدن &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;احساسي كه مي دانم دير يا زود بايد با آن دقيقه ها و ثانيه هاي رنج باري را سپري كنم !&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;هنوز خواب ميبينم که دوره دوره وفاست...وآدم بهم راست می گويند...&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;که اعتبارعشق به جاست ودنيا به کام آدماست...&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;هنوز توی&amp;nbsp; دنيای من هر آدمی يه عالمه گلو نمی فروشن بهم....&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;خيلی خسته ام.خيلی خسته تر از اونی که بتونم زندگی روطی کنم.&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;خدايا کمک کن .کمک کن ..کاشکی ميشد...کاشکی می شد دنيا رونگه داشت&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;تا ...تا پياده شم...من که می دانم شبی عمرم به پايان می رسد...نوبت خاموشی من&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;سهل وآسان ميرسد..من که می دانم به دنيا اعنباری نيست...&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;بين مرگ وآدمی قول وقراری نيست...من که می دانم اجل ناخوانده وبيادگر سرزده ميياد&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;و راه فراری نيست...پس چرا؟&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;پس چرا من عاشق اون نباشم....نه نه ..حتی فکرش ديوونم ميکنه!!!&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;من ساده بودم واما هيچکس حرفای من رونفهميد...من نوشتم از راست و تو نوشتی ازچپ&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;وسط راه رسيديم به هم...&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;اصلا ادم کم کم با غمهاشون کنار ميان.نگرانی بيهوده است.کاش منم ازهمون آدما باشم.&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;چه سعی زیادی از تو ، برای هل دادن من به سمت دور از خودت ...چه سعی زیادی از من &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;برای زیاد نکردن این فاصله ...خدایا کدوممون برنده است ؟ خودت می دوونی که بدون اون &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;نمی &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;تونم ..يادمه يک جمله از فيلم اعتراض مسعود کيميايي خيلي روم تاثير گذاشت :&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سلامتي سه تن :ناموسو رفيقو وطن !&lt;FONT face=Tahoma&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;زندگي ها همواره دارای دو نيمه اند:&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;نيمه اي سرد و يخ آجين ، ونيمه اي سوزان و آهنگين &lt;/FONT&gt;...&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;عشق آن نيمه سوزان زندگي است ...&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;می دانی چی می ترسم...باز پيغام بزار ان غريبه بگه چقدر نااميد از زندگی وعشق ...اما ان &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#000000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;خبر ندار تو بامن چه کرد...&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;اما بازم بي خيال !...&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;حداقل&amp;nbsp;تو خوش باشيد ...از زندگيت لذت ببريد ...بس برای من.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=4&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;صليب نقره ای&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Feb 2006 08:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silvercross&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>silvercross</dc:creator>
<guid>http://silvercross.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوشت شخصی دوستان 4</title>
<link>http://silvercross.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&amp;nbsp;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 313px; HEIGHT: 368px&quot; height=468 src=&quot;http://i1.tinypic.com/o0dx13.jpg&quot; width=350&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;یادت می آید من تمام مردگان بودم . مردگان تمام پرندگانی که نمی خواندند و تو آوازتمام زندگان بودی و چه زیبا می خواندی وقتی با تمام خودم&amp;nbsp;شنیدمت قبل از آنکه سیل چشمانم تمام دنیا رو ببره.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;یادت می اید که چقدر زیبایی ؟و من چقدر زیبایی تو را پرستش کنم چقدر؟ و باور کنی ......... و خدا چقدر کوچک است فکر من تویی و ذکر من .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;و برای تقدیمی به چشمت چه حقیر است تمام مهتاب شبهای دنیا و تو چقدر بزرگی .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;لصفا برایم یک مشت آب بیاور تا در آن حقارتم را تماشا کنم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;یادت می آید که چقدر حقیرم ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;باید یادت بیاید که آسمان آبی بود&amp;nbsp;و من چقدر تو را دوست دارم و چقدر راحت است منی که تو را نمی شناسد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;یادت می آید چقدر زیبایی؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;و چقدر نامت عزیز است؟ صورتکها نمی گذارند تو را ببینم و چقدر چشم من بیهوده است، من معنی کلما ت را &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;نمی فهمم تو معنی کلمات بودی. چه هو هوی کر کننده ای دارد باد و تو چقدر بزرگی.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;چشمانت ، چشمانت پنجره ای بسته است و چشمهای من چقدر شبها نخوابیدند و تو را در خواب دیدند و باز نخوابیدند &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;و تو هنوز زیبایی . یادت هست که نیا مد نت پایان است؟&amp;nbsp;پایان تمام کوچکها و من. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;راستی جاده ها چقدر زیادند و منی که پیامبرش را گم کرده و رسالت تو را انجام میدهد.......... یادت هست که جاده ها &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;چقدر ما را تحمل کرده اند و من چقدر حسرت می خورم، به خاطر نگاههایی که به تو نکردم و تو چقدر بزرگی......&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;یادت می آید که چقدر زیبایی؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;و من هنوز از راه بندهای زیبا می ترسم و جای خالی و نیمکتهای قدیمی و پنجره ها ی غبار گرفته و از تمام آسمان.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;من چقدر گشتم تا تو را پیدا نکنم&amp;nbsp;و چقدر گشتم به گرد تو&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;و تو چقدر بزرگی و من هنوز می گردم.......................&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;ممنون ازمهسامهربان&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;مننتظرنوشت دیگران دوستان هستیم....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Feb 2006 23:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silvercross&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>silvercross</dc:creator>
<guid>http://silvercross.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوشت خودم</title>
<link>http://silvercross.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود غير از خدا هيچکس نبود..&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 372px; HEIGHT: 302px&quot; height=468 src=&quot;http://i1.tinypic.com/nyznme.jpg&quot; width=697&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;هفت ارديبهشت بود ..هوا باروني بود...ساعت 6 صبح طرف صبح &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;يک نوزاد بدنيا امد...اول اين نوزاد به خاطر رنگ پوست سفيد و زياد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;تپ ومپل بود اسم يوسف گذاشت ...بعد اسم تغيير کرد...روزها مي &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;گذشت اين يوسف يا همان صليب نقره اي...توي يک خانواده معرفه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;اين صليب ما بدنيا امدان يوسف ما بچگي اش دوست داشت ..چون&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;همه چيزي پاک بودند و دوست داشتني...ان توي کوچکي هم ادم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;چه خوب وبد دوست داشت...ان خيلي دوست داشت هم چيز مثل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;ان زمان باقي بماندوبزرگ نشود...تنها به خاطر بزرگ مي شد که &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;بايد بزرگ مي شد...وهرچي بزرگ تر مي شد مي ديد ادم ويکجور &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;ديگري وتازه با خدا خودش بيشتر اشنا مي شد...خدايي که وقتي &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;بچگي مي دونست هر وقت مامانش اذيت کند بهش مي گفت خدا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;دوست ندار...ارام بود با ساکت وخجالتي...يک محل بود ويک يوسف&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;که به خاطر خجالتي بوده انش وسادگي بچه محل سعي مي &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;کردند اذيت کند...ولي ان هميشه سعي مي کرد بي تفاوت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;باش...ان از بچگي هر وقت دلش مي گرفت با خدايش درد دل می&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;کرد و دفترچه دردل هميشه زير تخت خود مخفي مي کرد...يوسف &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;بايد بزرگ مي شد ...مجبور بود بزرگ شد و وقت مدرسه بودبايد می&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;رفت تا بزرگ شود ويک جور از بچگي در بيايد ولي هنوز ان چيزها &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;که توي کودکي توي دلش مي خواست برسه هم نرسيدبود..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;یوسف ورفت پشت ميز چوبي نشست و بزرگ شد...بزرگ شد والان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;دانشجو هست ولی حالا یوسف ما خسته&amp;nbsp;شده ازهم چیزی از &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;نامرده ها خسته شده...ازدست بعضی خسته&amp;nbsp;شده...خدا چرا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;همیشه این اتفاق برای اون باید بیافتد مگر ان چکار&amp;nbsp;کرده...که &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;همیشه توی روزگار کسی می خواهد اذیت کند چرا یکبارهم خدا به&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;این یوسف ما کمک نمی کنی...روزهای زیاد یادم که&amp;nbsp;غصه کم بود &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;ولی روزهای زیاد یادم روزگار قهر واشتی باعت می شد خنده بر &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;لبای ان قدغن بش ان با یوسف شرط صداقت می بست و ولی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;همیشه کلمه صداقت لجن مال می کرد...خدا یادت من چیه از تو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;خواست تحمل...پس چرا&amp;nbsp;ندادحال امد همون جا ایستم که ازتفاضا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;کمک کرد وقول می دهم که قلب دیگه به کسی قلب ندهم ..خدای &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;یاد هست ولی حیف از وقت گذلشت و برای او انسانیت صبحت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;کردم...بعض گرفتم چرا باران قطره جاری نمیشه...دلم از بس سفید &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;ازکسی کنیه ندارم چرا تو خدا یک خواست براورده نکردانقدر بعض&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;گلوم گرفت که من بدون&amp;nbsp;باران هم از دارم ازعضه می میرم...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; صلیب نقره ای&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0099 size=4&gt;به خداوند سوگند&amp;nbsp; از همان روزی که&amp;nbsp; آمدي&amp;nbsp; ، مي دانستم تا آمده اي &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0099 size=4&gt;تا کاخ روياهايم را اينچنين ويرانه کنی زيرا قبل از آمدنت جغدی بر بام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0099&gt;&lt;FONT size=4&gt;خانه ام نشست و با ناله غريبش مژده آمدنت را به من خبر داد&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0099&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Feb 2006 01:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silvercross&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>silvercross</dc:creator>
<guid>http://silvercross.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوشت شخصی دوستان3</title>
<link>http://silvercross.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>ای که از راز درونم آگاه&lt;BR&gt;گفته های تو مرا می خوانند&lt;BR&gt;و من اکنون ز پس آینه ها&lt;BR&gt;راز اسرار جهان را&lt;BR&gt;به شکوفایی آن دل که به سان سیب است&lt;BR&gt;نعره بی نفسش می خوانم&lt;BR&gt;راز این دهر هویداست&lt;BR&gt;ولی&lt;BR&gt;چشم بینایی نیست &lt;BR&gt;لیک من گر نکنم فکر عبث&lt;BR&gt;شاید انگار کسی در پی گم شده اش میگردد &lt;BR&gt;یا به قول حافظ&lt;BR&gt;&quot; بوی بهبود زاوضاع جهان می شنوم &quot;&lt;BR&gt;بوی تلخیست &lt;BR&gt;ومن &lt;BR&gt;اوج میگیرم تا فنا گردم&lt;BR&gt;نقطه اوج من آن نقطه برگشت من است&lt;BR&gt;باز پر می گیرم&lt;BR&gt;به امید روزی&lt;BR&gt;بکنم دل زجهان&lt;BR&gt;میوه تا کال است&lt;BR&gt;نکند دل ز درخت&lt;BR&gt;پخته جون شد&lt;BR&gt;بی نیاز از غیرش &lt;BR&gt;میرود تا به سر انجام رسد&lt;BR&gt;.................................................&lt;BR&gt;محمد جعفر عسگری 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 244px; HEIGHT: 385px&quot; height=468 src=&quot;http://i1.tinypic.com/nx2icn.jpg&quot; width=310&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر چه مرده ام و سال هاست بر خاک افتاده ام &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر چه دیگر زیبایی ها را&amp;nbsp;از یاد بردم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر چه زمزمه های تلخ دست از خاطرم برداشته اند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر چه روحم سرگردان صحرا ها شده است &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;هنوز وجود بی وجودم بی قرار لحظه های آزادگی است &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;به یاد می آورم چه قدر در راه آزادگی تاختم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;و گره های عرفان را یک به یک گسستم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;......به یاد می آورم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;از روزهای سر شار از زندگی میگویم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;وه چه باشکوه بود &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;نم نم&amp;nbsp;باران در کوجه های تنگ وبهشتی &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;سیب سرخ دوستی و نجوای لیلو مجنون &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;آه از اماها آه از روز های سرد و یخی و کشتن روح های سرزنده &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;کاش گورم را&amp;nbsp;پیدا کنم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;سرگردان اجساد شدم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;ممنون ازماندامهربان...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;منتظرنوشت دوستان دیگرهستیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 16 Feb 2006 17:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silvercross&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>silvercross</dc:creator>
<guid>http://silvercross.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو زنده هم كه بودي، شهيد بودي(این نوشت تقدیم به همه ان های که فراموش شده اند)</title>
<link>http://silvercross.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;((بياد دلير مرداني که دربيابان هاي جنوب وبرروي سنگ هاي گداخته از آتش صداميان جان باختند وبا خون خود ايران رانگاه داشتند))&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;در31 شهريورماه سال 1359رژيم بعث عراق به خيال يک پيروزي آسان رسما به ايران اعلام جنگ داد حمله اي گسترده به غرب وجنوب غرب ايران که آغازگري براي 8سال مقاومت دليرانه بود.8سال نبردي که درآن رزمندگان اين مرز وبوم باهمه کاستي ها ودلشکستگي ها در روز نبرد آنچنان مرد ومردانه جنگيدند که نه تنها چشم دشمن خيره ماند.بلکه خودي وبيگانه رابه تحسين واداشت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;&lt;STRONG&gt;آشنايان ره عشق ، در اين بحر عميق &lt;BR&gt;غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;چه بايد كرد؟ چه بايد گفت؟ چه بايد نوشت وقتي كه كلمات ناتوان از بيان باشند؟ چه سنت مستحسن ولي دشواري است؛ اين‌كه بايد وقتي بنويسي كه كالبد موضوعت را به خاك سپرده باشي! چقدر سخت است عزت عزيزي را فقط وقتي كه رفته است، مجاز به نوشتن و گفتن باشي.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چه اينكه اگر بود، نه راضي بود و نه تو به خود اجازه مي‌دادي كه اين‌گونه بنويسي و در اين ميان، بيشترين ضرر سهم كدام است؟ شهيد گمنامي كه حقش بوده تا شناخته شود؟ يا ملتي كه اسطوره اخلاق، معنويت، عرفان، رشادت، مهرباني، عطوفت، انسانيت و مردم‌داري خود را ناشناخته به خاك مي‌سپارد؟ يا تاريخي كه برترين شخصيت‌هاي آن، گمنام‌ترين‌ها هستند و نمي‌تواند مگر اندكي به آنان مباهات كند؟ يا تمدني كه مجبور يا موظف است كه برترين و تأثيرگذارترين‌هايش ناشناخته‌ترين‌ها باشند؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين ادعاي بزرگ را بايد مستند به چه سند زنده‌اي نمود كه در دوران امروز، در عصر رسانه‌ها، در زمانه حقوق بشر، حقوق شهروندي و حقوق انسان‌دوستانه، بزرگ‌ترين روح‌هاي زمانه و اشبه‌الناس به عالي‌ترين الگوهاي بشريت، محمد(ص) و علي(ع) را در ميان خود، در كنار خود، هم‌داستان، هم‌نفس، هم‌رزم، هم‌سنگر و شانه به شانه‌ات داري ولي نمي‌تواني و نبايد دم برآوري و فرياد كني كه «آي جهان تشنه عدالت و حقوق انساني! ما در ميان خود، مردان و زناني داريم كه در شناخت، عرفان، ايمان و عدالت به شيخ عطار و بايزيد و خواجه عبدالله انصاري و رابعه تنه مي‌زنند و به خلق مهربان‌تر از ابوالحسن خرقاني‌اند؛ همو كه مي‌گفت: هر كه در اين سرا درآيد، نانش دهيد و از نام و ايمانش مپرسيد؛ چه آن‌كه به درگاه خدا به جان ارزد؛ البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد». &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اشتباه نشود ... نمي‌خواهم از «همت» و «زين‌الدين»، «كميل» و «خرازي»، «باكري»‌ها و «بروجردي» و «بابايي» بگويم، امروز روز «حنيف» است. حنيف! نبي‌الله شاهمرادي. اسمش به گوشَت آشنا نيست؟ آري گمنام است، گمنامي از سلاله گمنامان اين جامعه، تاريخ و تمدن. شايد بهتر است گمنام نيز بماند. هر چند مگر قامت اين قلم، چه بلندايي دارد كه آن روح بلند و عمق معنويت و اخلاص و روح رشادت، قابليت، ظرفيت مردم‌داري و مهر و عطوفت را توصيف كرده و بر او نقب آشنايي زند؟ شايد بيش از اين گريزي نباشد كه فقط چندين زمينه و صحنه را به ياد او و در بزرگداشتش مرور كني.&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 425px; HEIGHT: 242px&quot; height=532 src=&quot;http://i1.tinypic.com/nqwmye.jpg&quot; width=701&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;سال 58. &lt;BR&gt;ـ جواناني كه با كوله‌باري از ايمان، آرمان، انديشه، شعار و شعور، به تازگي پشت اهريمن استكبار، استبداد و سلطنت را به خاك ماليده‌اند و حال بايستي با چنگ و دندان و البته فكر، انديشه، اخلاق، واقع‌بيني، رشادت و شجاعت، دستاورد «استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي» خود را پاسداري كنند و كشور را زير چتر امنيت و آرامش گيرند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ـ اهريمنان زخم‌خورده و پركينه، گوشه گوشه اين آب و خاك اهورايي را به طمع بر باد دادن دستاورد ملت؛ «انقلاب»، دچار دسيسه ساخته و جدي‌تر از ديگر نقاط، بر غرب اين مرز و بوم پنجه افكنده‌اند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ـ گسيل جواناني به دفاع مقابل دسيسه، مردم‌فريبي و شعبده ضدانقلاب در مناطق كردنشين.&lt;BR&gt;ـ جواناني كه نه تجربه‌اي در نظامي‌گري داشته و نه دستي در سياست و امنيت، ولي دل‌هايشان، درياي محبت است و دستانشان، گشاده و در حال مقابله با دشمناني كه از هيچ ترفندي براي دستيابي به اهداف شوم خود، پروا ندارند. &lt;BR&gt;ـ و كاش فقط دشمن بود... . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تاريخ كردستان، شاهد گوياي جنگ بزرگي&amp;nbsp;است كه جوانان آن روز اين ملك را از سويي رودررو با دشمنان خودفروخته قرار داده بود و از سوي ديگر، مقابل تحجر و معدود كج‌انديشان و كوته‌فكراني كه توان شناخت دشمنان مردم را از مردم كرد نداشتند و ندانسته عرض ملك، ملت، تاريخ، دين و مذهب را به بازي گرفته بودند و زحمت دوستان خود مي‌داشتند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و در اين ميان، مرداني از سلاله پاك رسوال‌الله(ص) كه نصب‌العين‌شان «اشداء علي اكفار و رحماء بينهم» بود، ظهور كردند. در مقابلشان گرگ‌هايي در لباس ميش و در كنارشان، ناداناني كه نه يار شاطر، كه بار خاطر مي‌افزودند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در اين بين، با اتكا به قرآن و سيره نبوي و شجاعت علوي، خطي ظهور كرد كه پيرو پير خود بود و براي رضاي خدا، حفظ كيان كشور و خدمت به هموطنان كرد به ميدان آمده بود. سيره مرسوم به خط بروجردي.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خط بروجردي، خط شدت عليه كفر، شرك و نفاق بود و عطوفت، مردم‌داري، سهل‌گيري با خلق و باز كردن آستانه تحمل. نيروهايي كه نه براي جنگ كه براي حفظ و صيانت از آب، خاك، ناموس و شرف خود و خدمتگزاري مردم به كردستان گسيل شده بودند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و حنيف، نيز جواني از ميان همين دست بود كه اشتياق و عطش خدمت و جان‌نثاري را با حضور در غرب كشور از اولين دوره‌هاي شروع دسيسه در كردستان آغاز نمود. از پايين‌ترين رده‌ها و به عنوان يك بسيجي به ميدان آمد و با توجه به استعداد، علاقمندي و ظرفيت بالاي معنوي و روحي، به تدريج مسئوليت‌هاي مهمي را در قرارگاه عملياتي «نصر» و رده‌هاي مختلف فرماندهي قرارگاه «حمزه سيدالشهدا(ع)» بر عهده گرفت. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از مهم‌ترين ويژگي‌هاي او در مناصب فرماندهي، دقت در كار، اهميت به آموزش نيروها، رعايت نظم در ساختار و سازمان، توجه جدي و عميق به حل مشكلات نيروهاي تحت امر و بيش‌ و پيش از همه، رعايت وسواس‌گونه حريم مردم در مواجهه نظامي، انتظامي و امنيتي در ميدان‌هايي بود كه رو در رو با ضدانقلاب و در ميان مردم قرار مي‌گرفت. نگاه ويژه او به حريم هموطنان كرد و تعريف مرز ميان «ضدانقلاب» و «مردم»، وجه تمايز خط بروجردي و ديگر راهبردهايي بود كه تلاش مي‌كردند، مشكل غرب كشور و كردستان را با نسخه‌هاي صرفاً نظامي و امنيتي به سامان رسانده و حل كنند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و به اين ترتيب بود كه حنيف نيز مانند بسياري از فرماندهان گمنام در كردستان، در دل مردم منطقه جاي گرفته و بيشتر نه به عنوان يك مقام نظامي، كه به عنوان يك انسان فرهيخته و يك دوست، در كنارشان به خدمت ادامه داد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نقش و تأثير حنيف در مسائل و ميدان سياست و جنگ براي براندازي رژيم بعث عراق و در كنار مردم كرد و حتي شيعيان مبارز جنوب عراق نيز آنچنان برجسته بود كه پس از خاموشي شمع وجودش، در كمترين زمان، پيام‌هاي تسليتي از جانب «جلال طالباني»، رئيس‌جمهور؛ «مسعود بارزاني»، رئيس حكومت منطقه فدرال كردستان عراق و «سيدعبدالعزيز حكيم»، رئيس ائتلاف عراق موحد، به نمايندگي از طرف شيعيان عراق، خطاب به ملت ايران صادر شد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز اگر ما به رغم همه مشكلاتي كه گريبانگيرمان است و تمامي حركت‌هاي تخريبي كه عليه نظام و انقلاب با سردمداري استكبار جريان دارد؛ كشوري يكپارچه و برخوردار از استقلال و امنيت داريم، نيست مگر با جانفشاني، ايثار و از خودگذشتگي عزيزان و خانواده‌هايي كه مردم، كمتر با نام، چهره و حتي زمينه‌هاي خدمتگزاري آنها آشنايند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يادشان گرامي و ياد و خاطره نبي‌الله شاهمرادي (حنيف) نيز&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Feb 2006 21:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silvercross&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>silvercross</dc:creator>
<guid>http://silvercross.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوشت شخصی دوستان 2</title>
<link>http://silvercross.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 422px; HEIGHT: 290px&quot; height=532 src=&quot;http://i1.tinypic.com/npicuh.jpg&quot; width=533&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;وه چه زیبا بود زیر نور ماه……………… &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;وه چه زیبا بود زیر نور ماه &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;برق چشمان تو پیدا بود &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دست من در خواهش &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دل من جمله تمنا بود &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;باد می امد &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اسمان می خندید &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;لاله می رقصید &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;در دلم غوغا بود &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دشت تا خط افق می رفت &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;و افق تا انجا که سراسر همه زیبا بود &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;من ترانه می دیدم و نگاه تو &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مرا می دید &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;شور بودم من &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;شور شیدا بود &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;زندگی می جوشید &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;از سر زلف تو &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;می بارید &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;عشق می بارید &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اسمان بودی تو &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دل من دریا بود &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;از تو پرسیدم &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تو کجا هستی؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دور از خانه &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;چرا هستی؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خواهم امد &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;گفتی، فردا &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;کاش امروز تو &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;هم فردا بود &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خواستم تا رازها را باز گویم &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;و ندانستم توبودی &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;با خود می گفتم کاشکی &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ماه من اینجا بود و نبودی تو &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;و ندیدی باز که نگاه من &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;زیر نور ماه سخت تنها بود &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;و&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;وه چه زیبا بود زیر نو ر ماه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;ممنون از&amp;nbsp;مهسا مهربان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT size=3&gt;منتظرنوشت زیبا دبگردوستان هستم&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Feb 2006 20:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silvercross&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>silvercross</dc:creator>
<guid>http://silvercross.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوشت شخصی دوستان</title>
<link>http://silvercross.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 408px; HEIGHT: 317px&quot; height=532 src=&quot;http://i1.tinypic.com/np50mv.jpg&quot; width=709&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;چشماش رو بسته بود و سعي داشت به هيچ چيز فكر نكنه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;ولي بارون آرومش نمي‌ذاشت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;دوست داشت گوشاش هيچ چيزو نمي‌شنيد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;صداي بارون ازارش مي‌داد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;هميشه حرفا و صداي عزيزترين كسش رو زير بارون مي‌شنيد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;وقتي كه براي آخرين بار رفت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;تلخ ترين خاطراتش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;و هر چي صداي بارون بلندتر مي‌شد صداي فريادها نزديكتر بود&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;گوشاش رو گرفته بود&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;ولي همه گذشته‌ها از جلوي چشمش رد مي‌شد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;…&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;بعد از اون ديگه هيچ وقت نديدش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;و تنها چيزي كه هميشه در ذهنش مونده بود همون آخرين ديدار بود&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;ديدن چشماي پر از اشكش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;اون رفت، براي هميشه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;…&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;و فكر كرد، كاش ازش خواسته بود كه نره&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;كاش يه روز مي تونست بهش بگه كه چقدر دوستش داره&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;و چقدر از رفتنش ناراحته&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;…&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;و فكر كرد كه كاش يه روز باروني اون دوباره برگرده&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;.......................................&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;مي‌خوام همه چيز رو فراموش كنم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;مي‌خوام هيچي رو نفهمم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;مي‌خوام ديگه هيچي رو احساس نكنم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;مي‌خوام ديگه دوست نداشته باشم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;مي‌خوام متنفر باشم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;مي‌خوام هيچ‌وقت نباشي&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;مي‌خوام تنها باشم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;می‌خوام تمام گذشته‌هام رو بندازم دور&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;می‌خوام تمام احساسم رو فراموش کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;&amp;nbsp;................&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;از اينكه بايد&amp;nbsp;بعضی ادم بينم ....&amp;nbsp;متنفرم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;از اينكه مجبورم همشون رو تحمل كنم متنفرم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;دلم می خواهد بعضی موقع برای هيج کس کار انجام ندهم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;&amp;nbsp;دلم می‌خواد بتونم دو كلمه راحت&amp;nbsp;با بعضی&amp;nbsp;از ادم&amp;nbsp;حرف بزنم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;نمی‌تونم اين آدما رو تحمل كنم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;نمی‌دونم اين رسم مسخره رو كی ساخته، ولي...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;&amp;nbsp;از اينكه الان بايد دوباره برم بيرون و به همه لبخند بزنم متنفرم....&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ممنون از سمانه&lt;/FONT&gt; مهربان&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT size=3&gt;منتظرنوشت زیبا دبگردوستان هستم&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Feb 2006 16:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silvercross&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>silvercross</dc:creator>
<guid>http://silvercross.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مطلب کوتاه4</title>
<link>http://silvercross.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 363px; HEIGHT: 436px&quot; height=535 src=&quot;http://i1.tinypic.com/nlspeb.jpg&quot; width=420&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;*شب مهمان گلهاي قمصر کاشان بود? با واژه هاي ناب سهراب به خواب رفتم? با نسيم گلاب از خواب بيدار شدم...&lt;BR&gt;خواب مي ديدم تمام کارخانه هاي بمب اتم و سلاحهاي شيميايي دنيا تبديل به کارخانه گلابگيري شده و همه مردم دنيا گرد يک آتش و دست به دست هم گل محمدي در ديگ عشق و مهرباني مي ريزند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;*پاييز است، نمي دانم چه سر و سحري است که آدم بدجوري دلش مي گيرد. شايد پاييز هم دلش گرفته است. از خودش؟ شايد براي همين است که حتي آسمان هم به حالش مي گريد. گريه هاي پاييزي هم حال و هواي ديگري دارند. اين خاصيت تنهايي هاي پاييزي است. شنيده ام که پاييز فصل خبرهاي بد است، اما باور نمي کنم. يک روز غمناک پاييزي که درگير روزمرگي اطرافم بودم، چشمم به يک آشنا افتاد. ضربان قلبم دو برابر شد و يک حس تازه پيدا کردم. يک چيز قشنگ. يک آشنا ميان يک عالم غريبه مثل لنگه کفش وسط بيابان مي ماند. يادگار روزهاي خوب و لحظه هاي خواستني اما تکرار نشدني. اصلا در يک روز غمناک پاييزي من خنديدم و شاد شدم و به همين سادگي طلسم شکسته شد. براي همين است که مي گويم در يک روز پاييزي هم مي توان اميدوار بود، حتي به باز شدن يک غنچه. حتما پاييز هم به دوباره رسيدن اميدوار است. و يا عشق ورزيدن به صداي خش خش برگ هاي زير پا، به هوايي دلگير که غروب و غير غروب نمي شناسد، به يک سيب سرخ و به خدا.&lt;BR&gt;به قول سهراب: زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;*اين قوليست که خدا به انسان ها داده ... &lt;BR&gt;اون ديگه هيچ وقت نمیاد ... &lt;BR&gt;ولی تو با کوله ای اميد و آرزو و اشتياق به پيشش ميری ...&lt;BR&gt;ولی نه ...&lt;BR&gt;هنوز زود است ...&lt;BR&gt;پس بيا تا رسيدن به وصال زندگی را مرور کنيم ...&lt;BR&gt;آوازی با هم بخوانيم ...&lt;BR&gt;و با هم منتظر بمانيم ...&lt;BR&gt;بيا با هم آواز خوش با هم بودن را سر دهيم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;*برف هاي دانه، دانه از آن بالا، از آسمان مي بارد. سرما حاکم و شهر سپيد پوش از پشت پنجره پيدا و هلهله و شادي به گوش مي رسد. از کدام گوشه معلوم نيست. همسايه روبرو هم مثل من بيرون آمده تا ببيند صدا از کجاست؟! چشمان خيره همه همسايه ها به خانه بغلي است. خاموش، روشن، بسته، باز. چراغ را مي گويم. چراغ خانه بغلي؟ نمي دانم. ميگويند کريسمس است و من به برف هاي دانه دانه نگاه مي کنم و تعجب مي کنم. لامپ هاي رنگي. توپهاي براق و کادوهاي ريز و درشت روي درخت کاج را نگاه مي کنم و وسوسه هديه عيد توجه مرا جلب مي کند. برف مي آيد ولي درخت کاج سبز سبز است. بالاي آن صليب است. صليب مسيح اين با ارزشترين شئ خانواده بغلي ماست. کريسمس است. صداي شادي هنوز مي آيد. به آسمان نگاه مي کنم و دعا ميخوانم. برف هاي سفيد روي صورتم مي ريزد و من براي همسايه مان دعا مي کنم. بر مي گردم، همه همسايه ها از پنجره بيرون را نگاه مي کنند. شايد آنها هم براي همسايه مسيحي شان دعا مي کنند. دلم عيدي مي خواهد به آسمان خيره مي شوم، نمي دانم بابانوئل توي جوراب هاي من هم هديه کريسمس مي گذارد يا نه اما انگار صداي سورتمه اش با آن گوزنها قهوه اي از دور مي آيد. شايد يکي از آنها مال من باشد. صدا هنوز مي آيد...&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;*در آن هنگام که می پنداری بر فراز قله خواهی رسید آن چنان طوفان سهمگینی با بادهایش شروع به وزیدن خواهد کرد که تو را از فتح قله باز می دارد. طوفان و بادهایش حکم سرنوشتت را دارند. اگر دیدند می -خواهی از فرمانشان سر پیچی کنی مانعت می شوند. این سرنوشتی است که برای تو رقم خورده، خواه از آن خوشت بیاید خواه نیاید. اگر بخواهی از آن سر پیچی کنی در چند قدمی قله، طوفان و بادهایش آن چنان تو را سرکوب خواهند کرد که مجبور به بازگشت می شوی. در آن هنگام تو با استخوان هایی خرد شده و قلبی در هم شکسته، در آرزوی فتح قله پا پس می کشی.استخوان هایت ترمیم خواهند شد اما قلبت هرگز و تو در اثر آن زخم ها هرگز همانند گذشته نخواهی بود. فکر کنم این قانون طبیعت باشه و ما حق نداریم ازش سر پیچی کنیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Feb 2006 00:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=silvercross&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>silvercross</dc:creator>
<guid>http://silvercross.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
