تبليغاتX
صلیب نقره ای 2
 نوشت شخصی دوستان3
ای که از راز درونم آگاه
گفته های تو مرا می خوانند
و من اکنون ز پس آینه ها
راز اسرار جهان را
به شکوفایی آن دل که به سان سیب است
نعره بی نفسش می خوانم
راز این دهر هویداست
ولی
چشم بینایی نیست
لیک من گر نکنم فکر عبث
شاید انگار کسی در پی گم شده اش میگردد
یا به قول حافظ
" بوی بهبود زاوضاع جهان می شنوم "
بوی تلخیست
ومن
اوج میگیرم تا فنا گردم
نقطه اوج من آن نقطه برگشت من است
باز پر می گیرم
به امید روزی
بکنم دل زجهان
میوه تا کال است
نکند دل ز درخت
پخته جون شد
بی نیاز از غیرش
میرود تا به سر انجام رسد
.................................................
محمد جعفر عسگری

اگر چه مرده ام و سال هاست بر خاک افتاده ام
اگر چه دیگر زیبایی ها را از یاد بردم
 
اگر چه زمزمه های تلخ دست از خاطرم برداشته اند
اگر چه روحم سرگردان صحرا ها شده است
 
هنوز وجود بی وجودم بی قرار لحظه های آزادگی است
 
به یاد می آورم چه قدر در راه آزادگی تاختم
و گره های عرفان را یک به یک گسستم
  ......به یاد می آورم
از روزهای سر شار از زندگی میگویم
وه چه باشکوه بود
نم نم باران در کوجه های تنگ وبهشتی
سیب سرخ دوستی و نجوای لیلو مجنون
اما 
آه از اماها آه از روز های سرد و یخی و کشتن روح های سرزنده
 کاش گورم را پیدا کنم
سرگردان اجساد شدم  

ممنون ازماندامهربان...

منتظرنوشت دوستان دیگرهستیم...


|+| نوشته شده توسط silvercross در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 و ساعت 20:56