تبليغاتX
صلیب نقره ای 2
 نوشت شخصی دوستان 4

 

یادت می آید من تمام مردگان بودم . مردگان تمام پرندگانی که نمی خواندند و تو آوازتمام زندگان بودی و چه زیبا می خواندی وقتی با تمام خودم شنیدمت قبل از آنکه سیل چشمانم تمام دنیا رو ببره.

یادت می اید که چقدر زیبایی ؟و من چقدر زیبایی تو را پرستش کنم چقدر؟ و باور کنی ......... و خدا چقدر کوچک است فکر من تویی و ذکر من .

و برای تقدیمی به چشمت چه حقیر است تمام مهتاب شبهای دنیا و تو چقدر بزرگی .

لصفا برایم یک مشت آب بیاور تا در آن حقارتم را تماشا کنم.

یادت می آید که چقدر حقیرم ؟

باید یادت بیاید که آسمان آبی بود و من چقدر تو را دوست دارم و چقدر راحت است منی که تو را نمی شناسد.

یادت می آید چقدر زیبایی؟

و چقدر نامت عزیز است؟ صورتکها نمی گذارند تو را ببینم و چقدر چشم من بیهوده است، من معنی کلما ت را

نمی فهمم تو معنی کلمات بودی. چه هو هوی کر کننده ای دارد باد و تو چقدر بزرگی.

چشمانت ، چشمانت پنجره ای بسته است و چشمهای من چقدر شبها نخوابیدند و تو را در خواب دیدند و باز نخوابیدند

و تو هنوز زیبایی . یادت هست که نیا مد نت پایان است؟ پایان تمام کوچکها و من.

راستی جاده ها چقدر زیادند و منی که پیامبرش را گم کرده و رسالت تو را انجام میدهد.......... یادت هست که جاده ها

چقدر ما را تحمل کرده اند و من چقدر حسرت می خورم، به خاطر نگاههایی که به تو نکردم و تو چقدر بزرگی......

یادت می آید که چقدر زیبایی؟

و من هنوز از راه بندهای زیبا می ترسم و جای خالی و نیمکتهای قدیمی و پنجره ها ی غبار گرفته و از تمام آسمان.

من چقدر گشتم تا تو را پیدا نکنم و چقدر گشتم به گرد تو

و تو چقدر بزرگی و من هنوز می گردم.......................

ممنون ازمهسامهربان

مننتظرنوشت دیگران دوستان هستیم....

|+| نوشته شده توسط silvercross در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 3:30  
 نوشت شخصی دوستان3
ای که از راز درونم آگاه
گفته های تو مرا می خوانند
و من اکنون ز پس آینه ها
راز اسرار جهان را
به شکوفایی آن دل که به سان سیب است
نعره بی نفسش می خوانم
راز این دهر هویداست
ولی
چشم بینایی نیست
لیک من گر نکنم فکر عبث
شاید انگار کسی در پی گم شده اش میگردد
یا به قول حافظ
" بوی بهبود زاوضاع جهان می شنوم "
بوی تلخیست
ومن
اوج میگیرم تا فنا گردم
نقطه اوج من آن نقطه برگشت من است
باز پر می گیرم
به امید روزی
بکنم دل زجهان
میوه تا کال است
نکند دل ز درخت
پخته جون شد
بی نیاز از غیرش
میرود تا به سر انجام رسد
.................................................
محمد جعفر عسگری

اگر چه مرده ام و سال هاست بر خاک افتاده ام
اگر چه دیگر زیبایی ها را از یاد بردم
 
اگر چه زمزمه های تلخ دست از خاطرم برداشته اند
اگر چه روحم سرگردان صحرا ها شده است
 
هنوز وجود بی وجودم بی قرار لحظه های آزادگی است
 
به یاد می آورم چه قدر در راه آزادگی تاختم
و گره های عرفان را یک به یک گسستم
  ......به یاد می آورم
از روزهای سر شار از زندگی میگویم
وه چه باشکوه بود
نم نم باران در کوجه های تنگ وبهشتی
سیب سرخ دوستی و نجوای لیلو مجنون
اما 
آه از اماها آه از روز های سرد و یخی و کشتن روح های سرزنده
 کاش گورم را پیدا کنم
سرگردان اجساد شدم  

ممنون ازماندامهربان...

منتظرنوشت دوستان دیگرهستیم...


|+| نوشته شده توسط silvercross در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 و ساعت 20:56  
 نوشت شخصی دوستان 2

وه چه زیبا بود زیر نور ماه………………

وه چه زیبا بود زیر نور ماه

برق چشمان تو پیدا بود

دست من در خواهش

دل من جمله تمنا بود

باد می امد

اسمان می خندید

لاله می رقصید

در دلم غوغا بود

دشت تا خط افق می رفت

و افق تا انجا که سراسر همه زیبا بود

من ترانه می دیدم و نگاه تو

مرا می دید

شور بودم من

شور شیدا بود

زندگی می جوشید

از سر زلف تو

می بارید

عشق می بارید

اسمان بودی تو

دل من دریا بود

از تو پرسیدم

تو کجا هستی؟

دور از خانه

چرا هستی؟

خواهم امد

گفتی، فردا

کاش امروز تو

هم فردا بود

خواستم تا رازها را باز گویم

و ندانستم توبودی

با خود می گفتم کاشکی

ماه من اینجا بود و نبودی تو

و ندیدی باز که نگاه من

زیر نور ماه سخت تنها بود

و

وه چه زیبا بود زیر نو ر ماه

    ممنون از مهسا مهربان

منتظرنوشت زیبا دبگردوستان هستم                                                            

|+| نوشته شده توسط silvercross در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 23:34  
 نوشت شخصی دوستان

چشماش رو بسته بود و سعي داشت به هيچ چيز فكر نكنه

ولي بارون آرومش نمي‌ذاشت

دوست داشت گوشاش هيچ چيزو نمي‌شنيد

صداي بارون ازارش مي‌داد

هميشه حرفا و صداي عزيزترين كسش رو زير بارون مي‌شنيد

وقتي كه براي آخرين بار رفت

تلخ ترين خاطراتش

و هر چي صداي بارون بلندتر مي‌شد صداي فريادها نزديكتر بود

گوشاش رو گرفته بود

ولي همه گذشته‌ها از جلوي چشمش رد مي‌شد

بعد از اون ديگه هيچ وقت نديدش

و تنها چيزي كه هميشه در ذهنش مونده بود همون آخرين ديدار بود

ديدن چشماي پر از اشكش

اون رفت، براي هميشه

و فكر كرد، كاش ازش خواسته بود كه نره

كاش يه روز مي تونست بهش بگه كه چقدر دوستش داره

و چقدر از رفتنش ناراحته

و فكر كرد كه كاش يه روز باروني اون دوباره برگرده

.......................................

مي‌خوام همه چيز رو فراموش كنم

مي‌خوام هيچي رو نفهمم

مي‌خوام ديگه هيچي رو احساس نكنم

مي‌خوام ديگه دوست نداشته باشم

مي‌خوام متنفر باشم

مي‌خوام هيچ‌وقت نباشي

مي‌خوام تنها باشم

می‌خوام تمام گذشته‌هام رو بندازم دور

می‌خوام تمام احساسم رو فراموش کنم

 ................

از اينكه بايد بعضی ادم بينم .... متنفرم

از اينكه مجبورم همشون رو تحمل كنم متنفرم

دلم می خواهد بعضی موقع برای هيج کس کار انجام ندهم

 دلم می‌خواد بتونم دو كلمه راحت با بعضی از ادم حرف بزنم

نمی‌تونم اين آدما رو تحمل كنم

نمی‌دونم اين رسم مسخره رو كی ساخته، ولي...

 از اينكه الان بايد دوباره برم بيرون و به همه لبخند بزنم متنفرم....

      

ممنون از سمانه مهربان     

منتظرنوشت زیبا دبگردوستان هستم                                                            

|+| نوشته شده توسط silvercross در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 20:11