|
نوشت شخصی دوستان 4
یادت می آید من تمام مردگان بودم . مردگان تمام پرندگانی که نمی خواندند و تو آوازتمام زندگان بودی و چه زیبا می خواندی وقتی با تمام خودم شنیدمت قبل از آنکه سیل چشمانم تمام دنیا رو ببره. یادت می اید که چقدر زیبایی ؟و من چقدر زیبایی تو را پرستش کنم چقدر؟ و باور کنی ......... و خدا چقدر کوچک است فکر من تویی و ذکر من . و برای تقدیمی به چشمت چه حقیر است تمام مهتاب شبهای دنیا و تو چقدر بزرگی . لصفا برایم یک مشت آب بیاور تا در آن حقارتم را تماشا کنم. یادت می آید که چقدر حقیرم ؟ باید یادت بیاید که آسمان آبی بود و من چقدر تو را دوست دارم و چقدر راحت است منی که تو را نمی شناسد. یادت می آید چقدر زیبایی؟ و چقدر نامت عزیز است؟ صورتکها نمی گذارند تو را ببینم و چقدر چشم من بیهوده است، من معنی کلما ت را نمی فهمم تو معنی کلمات بودی. چه هو هوی کر کننده ای دارد باد و تو چقدر بزرگی. چشمانت ، چشمانت پنجره ای بسته است و چشمهای من چقدر شبها نخوابیدند و تو را در خواب دیدند و باز نخوابیدند و تو هنوز زیبایی . یادت هست که نیا مد نت پایان است؟ پایان تمام کوچکها و من. راستی جاده ها چقدر زیادند و منی که پیامبرش را گم کرده و رسالت تو را انجام میدهد.......... یادت هست که جاده ها چقدر ما را تحمل کرده اند و من چقدر حسرت می خورم، به خاطر نگاههایی که به تو نکردم و تو چقدر بزرگی...... یادت می آید که چقدر زیبایی؟ و من هنوز از راه بندهای زیبا می ترسم و جای خالی و نیمکتهای قدیمی و پنجره ها ی غبار گرفته و از تمام آسمان. من چقدر گشتم تا تو را پیدا نکنم و چقدر گشتم به گرد تو و تو چقدر بزرگی و من هنوز می گردم....................... ممنون ازمهسامهربان مننتظرنوشت دیگران دوستان هستیم.... |+| نوشته شده توسط silvercross در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 3:30 نوشت خودم
يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود غير از خدا هيچکس نبود...
يک نوزاد بدنيا امد...اول اين نوزاد به خاطر رنگ پوست سفيد و زياد تپ ومپل بود اسم يوسف گذاشت ...بعد اسم تغيير کرد...روزها مي گذشت اين يوسف يا همان صليب نقره اي...توي يک خانواده معرفه اين صليب ما بدنيا امدان يوسف ما بچگي اش دوست داشت ..چون همه چيزي پاک بودند و دوست داشتني...ان توي کوچکي هم ادم چه خوب وبد دوست داشت...ان خيلي دوست داشت هم چيز مثل ان زمان باقي بماندوبزرگ نشود...تنها به خاطر بزرگ مي شد که بايد بزرگ مي شد...وهرچي بزرگ تر مي شد مي ديد ادم ويکجور ديگري وتازه با خدا خودش بيشتر اشنا مي شد...خدايي که وقتي بچگي مي دونست هر وقت مامانش اذيت کند بهش مي گفت خدا دوست ندار...ارام بود با ساکت وخجالتي...يک محل بود ويک يوسف که به خاطر خجالتي بوده انش وسادگي بچه محل سعي مي کردند اذيت کند...ولي ان هميشه سعي مي کرد بي تفاوت باش...ان از بچگي هر وقت دلش مي گرفت با خدايش درد دل می کرد و دفترچه دردل هميشه زير تخت خود مخفي مي کرد...يوسف بايد بزرگ مي شد ...مجبور بود بزرگ شد و وقت مدرسه بودبايد می رفت تا بزرگ شود ويک جور از بچگي در بيايد ولي هنوز ان چيزها که توي کودکي توي دلش مي خواست برسه هم نرسيدبود.. یوسف ورفت پشت ميز چوبي نشست و بزرگ شد...بزرگ شد والان دانشجو هست ولی حالا یوسف ما خسته شده ازهم چیزی از نامرده ها خسته شده...ازدست بعضی خسته شده...خدا چرا همیشه این اتفاق برای اون باید بیافتد مگر ان چکار کرده...که همیشه توی روزگار کسی می خواهد اذیت کند چرا یکبارهم خدا به این یوسف ما کمک نمی کنی...روزهای زیاد یادم که غصه کم بود ولی روزهای زیاد یادم روزگار قهر واشتی باعت می شد خنده بر لبای ان قدغن بش ان با یوسف شرط صداقت می بست و ولی همیشه کلمه صداقت لجن مال می کرد...خدا یادت من چیه از تو خواست تحمل...پس چرا ندادحال امد همون جا ایستم که ازتفاضا کمک کرد وقول می دهم که قلب دیگه به کسی قلب ندهم ..خدای یاد هست ولی حیف از وقت گذلشت و برای او انسانیت صبحت کردم...بعض گرفتم چرا باران قطره جاری نمیشه...دلم از بس سفید ازکسی کنیه ندارم چرا تو خدا یک خواست براورده نکردانقدر بعض گلوم گرفت که من بدون باران هم از دارم ازعضه می میرم... صلیب نقره ای به خداوند سوگند از همان روزی که آمدي ، مي دانستم تا آمده اي تا کاخ روياهايم را اينچنين ويرانه کنی زيرا قبل از آمدنت جغدی بر بام خانه ام نشست و با ناله غريبش مژده آمدنت را به من خبر داد |+| نوشته شده توسط silvercross در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 و ساعت 5:16 نوشت شخصی دوستان3
ای که از راز درونم آگاه
گفته های تو مرا می خوانند و من اکنون ز پس آینه ها راز اسرار جهان را به شکوفایی آن دل که به سان سیب است نعره بی نفسش می خوانم راز این دهر هویداست ولی چشم بینایی نیست لیک من گر نکنم فکر عبث شاید انگار کسی در پی گم شده اش میگردد یا به قول حافظ " بوی بهبود زاوضاع جهان می شنوم " بوی تلخیست ومن اوج میگیرم تا فنا گردم نقطه اوج من آن نقطه برگشت من است باز پر می گیرم به امید روزی بکنم دل زجهان میوه تا کال است نکند دل ز درخت پخته جون شد بی نیاز از غیرش میرود تا به سر انجام رسد ................................................. محمد جعفر عسگری
اگر چه مرده ام و سال هاست بر خاک افتاده ام
اگر چه دیگر زیبایی ها را از یاد بردم
اگر چه زمزمه های تلخ دست از خاطرم برداشته اند
اگر چه روحم سرگردان صحرا ها شده است
هنوز وجود بی وجودم بی قرار لحظه های آزادگی است
به یاد می آورم چه قدر در راه آزادگی تاختم
و گره های عرفان را یک به یک گسستم
......به یاد می آورم
از روزهای سر شار از زندگی میگویم
وه چه باشکوه بود
نم نم باران در کوجه های تنگ وبهشتی
سیب سرخ دوستی و نجوای لیلو مجنون
اما
آه از اماها آه از روز های سرد و یخی و کشتن روح های سرزنده
کاش گورم را پیدا کنم
سرگردان اجساد شدم
ممنون ازماندامهربان... منتظرنوشت دوستان دیگرهستیم... |+| نوشته شده توسط silvercross در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 و ساعت 20:56 تو زنده هم كه بودي، شهيد بودي(این نوشت تقدیم به همه ان های که فراموش شده اند)
((بياد دلير مرداني که دربيابان هاي جنوب وبرروي سنگ هاي گداخته از آتش صداميان جان باختند وبا خون خود ايران رانگاه داشتند)) در31 شهريورماه سال 1359رژيم بعث عراق به خيال يک پيروزي آسان رسما به ايران اعلام جنگ داد حمله اي گسترده به غرب وجنوب غرب ايران که آغازگري براي 8سال مقاومت دليرانه بود.8سال نبردي که درآن رزمندگان اين مرز وبوم باهمه کاستي ها ودلشکستگي ها در روز نبرد آنچنان مرد ومردانه جنگيدند که نه تنها چشم دشمن خيره ماند.بلکه خودي وبيگانه رابه تحسين واداشت آشنايان ره عشق ، در اين بحر عميق چه بايد كرد؟ چه بايد گفت؟ چه بايد نوشت وقتي كه كلمات ناتوان از بيان باشند؟ چه سنت مستحسن ولي دشواري است؛ اينكه بايد وقتي بنويسي كه كالبد موضوعت را به خاك سپرده باشي! چقدر سخت است عزت عزيزي را فقط وقتي كه رفته است، مجاز به نوشتن و گفتن باشي. سال 58. |+| نوشته شده توسط silvercross در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 0:41 نوشت شخصی دوستان 2
وه چه زیبا بود زیر نور ماه……………… وه چه زیبا بود زیر نور ماه برق چشمان تو پیدا بود دست من در خواهش دل من جمله تمنا بود باد می امد اسمان می خندید لاله می رقصید در دلم غوغا بود دشت تا خط افق می رفت و افق تا انجا که سراسر همه زیبا بود من ترانه می دیدم و نگاه تو مرا می دید شور بودم من شور شیدا بود زندگی می جوشید از سر زلف تو می بارید عشق می بارید اسمان بودی تو دل من دریا بود از تو پرسیدم تو کجا هستی؟ دور از خانه چرا هستی؟ خواهم امد گفتی، فردا کاش امروز تو هم فردا بود خواستم تا رازها را باز گویم و ندانستم توبودی با خود می گفتم کاشکی ماه من اینجا بود و نبودی تو و ندیدی باز که نگاه من زیر نور ماه سخت تنها بود
و وه چه زیبا بود زیر نو ر ماه ممنون از مهسا مهربان منتظرنوشت زیبا دبگردوستان هستم |+| نوشته شده توسط silvercross در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 23:34 نوشت شخصی دوستان
چشماش رو بسته بود و سعي داشت به هيچ چيز فكر نكنه ولي بارون آرومش نميذاشت دوست داشت گوشاش هيچ چيزو نميشنيد صداي بارون ازارش ميداد هميشه حرفا و صداي عزيزترين كسش رو زير بارون ميشنيد وقتي كه براي آخرين بار رفت تلخ ترين خاطراتش و هر چي صداي بارون بلندتر ميشد صداي فريادها نزديكتر بود گوشاش رو گرفته بود ولي همه گذشتهها از جلوي چشمش رد ميشد … بعد از اون ديگه هيچ وقت نديدش و تنها چيزي كه هميشه در ذهنش مونده بود همون آخرين ديدار بود ديدن چشماي پر از اشكش اون رفت، براي هميشه … و فكر كرد، كاش ازش خواسته بود كه نره كاش يه روز مي تونست بهش بگه كه چقدر دوستش داره و چقدر از رفتنش ناراحته … و فكر كرد كه كاش يه روز باروني اون دوباره برگرده ....................................... ميخوام همه چيز رو فراموش كنم ميخوام هيچي رو نفهمم ميخوام ديگه هيچي رو احساس نكنم ميخوام ديگه دوست نداشته باشم ميخوام متنفر باشم ميخوام هيچوقت نباشي ميخوام تنها باشم
میخوام تمام گذشتههام رو بندازم دور میخوام تمام احساسم رو فراموش کنم ................
از اينكه بايد بعضی ادم بينم .... متنفرم از اينكه مجبورم همشون رو تحمل كنم متنفرم دلم می خواهد بعضی موقع برای هيج کس کار انجام ندهم دلم میخواد بتونم دو كلمه راحت با بعضی از ادم حرف بزنم نمیتونم اين آدما رو تحمل كنم نمیدونم اين رسم مسخره رو كی ساخته، ولي... از اينكه الان بايد دوباره برم بيرون و به همه لبخند بزنم متنفرم....
ممنون از سمانه مهربان منتظرنوشت زیبا دبگردوستان هستم |+| نوشته شده توسط silvercross در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 20:11 مطلب کوتاه4
*شب مهمان گلهاي قمصر کاشان بود? با واژه هاي ناب سهراب به خواب رفتم? با نسيم گلاب از خواب بيدار شدم... *پاييز است، نمي دانم چه سر و سحري است که آدم بدجوري دلش مي گيرد. شايد پاييز هم دلش گرفته است. از خودش؟ شايد براي همين است که حتي آسمان هم به حالش مي گريد. گريه هاي پاييزي هم حال و هواي ديگري دارند. اين خاصيت تنهايي هاي پاييزي است. شنيده ام که پاييز فصل خبرهاي بد است، اما باور نمي کنم. يک روز غمناک پاييزي که درگير روزمرگي اطرافم بودم، چشمم به يک آشنا افتاد. ضربان قلبم دو برابر شد و يک حس تازه پيدا کردم. يک چيز قشنگ. يک آشنا ميان يک عالم غريبه مثل لنگه کفش وسط بيابان مي ماند. يادگار روزهاي خوب و لحظه هاي خواستني اما تکرار نشدني. اصلا در يک روز غمناک پاييزي من خنديدم و شاد شدم و به همين سادگي طلسم شکسته شد. براي همين است که مي گويم در يک روز پاييزي هم مي توان اميدوار بود، حتي به باز شدن يک غنچه. حتما پاييز هم به دوباره رسيدن اميدوار است. و يا عشق ورزيدن به صداي خش خش برگ هاي زير پا، به هوايي دلگير که غروب و غير غروب نمي شناسد، به يک سيب سرخ و به خدا.
به قول سهراب: زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست. *اين قوليست که خدا به انسان ها داده ...
اون ديگه هيچ وقت نمیاد ... ولی تو با کوله ای اميد و آرزو و اشتياق به پيشش ميری ... ولی نه ... هنوز زود است ... پس بيا تا رسيدن به وصال زندگی را مرور کنيم ... آوازی با هم بخوانيم ... و با هم منتظر بمانيم ... بيا با هم آواز خوش با هم بودن را سر دهيم. *برف هاي دانه، دانه از آن بالا، از آسمان مي بارد. سرما حاکم و شهر سپيد پوش از پشت پنجره پيدا و هلهله و شادي به گوش مي رسد. از کدام گوشه معلوم نيست. همسايه روبرو هم مثل من بيرون آمده تا ببيند صدا از کجاست؟! چشمان خيره همه همسايه ها به خانه بغلي است. خاموش، روشن، بسته، باز. چراغ را مي گويم. چراغ خانه بغلي؟ نمي دانم. ميگويند کريسمس است و من به برف هاي دانه دانه نگاه مي کنم و تعجب مي کنم. لامپ هاي رنگي. توپهاي براق و کادوهاي ريز و درشت روي درخت کاج را نگاه مي کنم و وسوسه هديه عيد توجه مرا جلب مي کند. برف مي آيد ولي درخت کاج سبز سبز است. بالاي آن صليب است. صليب مسيح اين با ارزشترين شئ خانواده بغلي ماست. کريسمس است. صداي شادي هنوز مي آيد. به آسمان نگاه مي کنم و دعا ميخوانم. برف هاي سفيد روي صورتم مي ريزد و من براي همسايه مان دعا مي کنم. بر مي گردم، همه همسايه ها از پنجره بيرون را نگاه مي کنند. شايد آنها هم براي همسايه مسيحي شان دعا مي کنند. دلم عيدي مي خواهد به آسمان خيره مي شوم، نمي دانم بابانوئل توي جوراب هاي من هم هديه کريسمس مي گذارد يا نه اما انگار صداي سورتمه اش با آن گوزنها قهوه اي از دور مي آيد. شايد يکي از آنها مال من باشد. صدا هنوز مي آيد... *در آن هنگام که می پنداری بر فراز قله خواهی رسید آن چنان طوفان سهمگینی با بادهایش شروع به وزیدن خواهد کرد که تو را از فتح قله باز می دارد. طوفان و بادهایش حکم سرنوشتت را دارند. اگر دیدند می -خواهی از فرمانشان سر پیچی کنی مانعت می شوند. این سرنوشتی است که برای تو رقم خورده، خواه از آن خوشت بیاید خواه نیاید. اگر بخواهی از آن سر پیچی کنی در چند قدمی قله، طوفان و بادهایش آن چنان تو را سرکوب خواهند کرد که مجبور به بازگشت می شوی. در آن هنگام تو با استخوان هایی خرد شده و قلبی در هم شکسته، در آرزوی فتح قله پا پس می کشی.استخوان هایت ترمیم خواهند شد اما قلبت هرگز و تو در اثر آن زخم ها هرگز همانند گذشته نخواهی بود. فکر کنم این قانون طبیعت باشه و ما حق نداریم ازش سر پیچی کنیم. |+| نوشته شده توسط silvercross در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 4:23 مطالب جالب
راه براي خواستگاري كردن در زندگي اتفاقات كمي زيادي نيازمند است. همه دوست دارند خواستگاري شان يك مراسم رسمي و تمام عيار باشد. مردها دوست دارند همسر آينده آنها اين روز را تا آخر عمر به ياد بسپارند ولي به نظر مي رسد كه اين مراسم خيلي يكنواخت شده و همه راهها امتحان شده است و هيچ نوع تازه اي براي خواستگاري كردن وجود ندارد. عزيزم با من ازدواج مي كني؟ راههاي زيادي براي مردها وجود دارد كه از زن مورد علاقه خود تقاضاي ازدواج كنند.عزيزم با من ازدواج مي كني؟ و بعد مرد زانو مي زند و يك حلقه از جيب خود در مي آورد! اين شيوه ”باستاني“ خواستگاري هنوز هم مي تواند مورد استفاده قرار گيرد. اما زنان امروز بيشتر دوست دارند با احساس و عاشقانه از آنها خواستگاري شود ”يك خواستگاري رمانتيك“! 1 – به اوج برويد! اگر زن مورد علاقه شما يك ورزشكار است مي توانيد با او به كوهنوردي برويد وقتي به قله رسيديد از او خواستگاري كنيد. ديگر راههاي ممكن خواستگاري در حال موج سواري، اسكي و...است!! 2 – يك فيلم بسازيد در يك فيلم ويديوئي خودتان از او خواستگاري كنيد و اين فيلم را در كنار هم تماشا كنيد. او حتماُ از ذوق بالا پايين خواهد پريد و از شما درباره ماه عسل خواهد پرسيد. 3 – ميان زمين و هوا از مهماندار هواپيمايي كه با همسر آينده خود سوار آن شده ايد خواهش كنيد از پشت بلندگو تقاضاي شما را مطرح كند:” ما الان در آسمان سانفرانسيسكو در حال پرواز هستيم و هواپيما تا 45 دقيقه ديگر در مقصد به زمين خواهد نشست ضمناً جوآنا! مايكل مي پرسد آيا افتخار ازدواج كردن را به او ميدهيد؟“ بعد از اين عبارت بايد در آرزوي دو چيز باشيد. جواب مثبت جوآنا هواپيما سالم به زمين بنشيند! 4 – در اتوبان فرض كنيد در اتوبان اتومبيل دختر مورد علاقه تان را مي بينيد، از همه سبقت مي گيريد تا به او بريسد. وقتي به او رسيديد يك پلاكارد در دست بگيريد كه رويش نوشته ايد:”لوسي، با من ازدواج مي كني؟“ فقط مراقب باشيد كه لوسي از فرط هيجان ترمز دستي را نكشد! 5 – در سينما مي توانيد از مسوولين سينما بخواهيد كه قبل از شروع فيلم در بين آگهي ها متني به صورت ”جولي، همسر من مي شوي؟ “ را روي پرده به نمايش گذارد. ممكن است با اين كار برنده جايزه اسكار نشويد ولي بدانيد كه اين رمانتيك ترين صحنه ای خواهد بود كه تا به حال به روي پرده آن سينما رفته است! 6 – زير باران آبشار نياگارای كانادا يكي از بهترين جاها براي ماه عسل است و كمتر كسي آنجا را براي خواستگاري انتخاب مي كند. زير باران ، بهترين جا براي تقاضاي ازدواج است. 7 – روز ولنتاين به جاي خريدن كارت و گل و شكلات براي روز Valentine بهتر نيست عشق خود را با مطرح كردن تقاضاي ازدواج به او نشان دهيد؟ 8 – يك راه ساده! در هنگام بروز احساس عاشقانه خود از او خواستگاري كنيد. مطمئن باشيد او توان نه گفتن را ندارد. 9 – از پليس ها كمك بگيريد اين يكي شايد به تلاش زيادي نياز داشته باشد . مي توانيد به كمك پليس اتومبيل او را با جرثقيل به اداره راهنمايي ببريد و او را براي دريافت برگه تقاضاي ازدواج احضار كنيد!! 10 – تولدت مبارك روز تولد يكي از بهترين موقعيت ها براي گرفتن جواب ”بله“ است . بعلاوه او خواهد فهميد كه روز تولدش را فراموش نكرديد و هرگز نخواهيد كرد. 11 – پست الكترونيكي اينترنت همه جنبه هاي زندگي ما را با تكنولوژي همراه كرده است. چرا خواستگاري را نكند؟ فرستادن يك ايميل با عنوان ” love mail“ هم راه ديگري براي مطرح كردن تقاضاي ازدواج است. 12 – با برنامه مورد علاقه او تماس بگيريد اگر ميدانيد هر روز سر يك ساعت معين به يك برنامه راديويي گوش مي كند با آن برنامه تماس بگيريد و تقاضاي خود را به طور زنده مطرح كنيد. مي توانيد حتي از مسوولين برنامه بخواهيد به طور همزمان با او تماس برقرار كنند. ۱۳ راز طول عمر ۱- خود و فرزندتان را به خوردن صبحانه عادت دهید، حتی اگر یك میوه یا یك لیوان آب میوه تازه باشد. ۲- از خوردن میان وعده های غذایی بین صبحانه و ناهار و ناهار و شام غافل نشوید. سعی كنید در این وعده ها بیشتر از میوه و سبزی، كیك و كلوچه های كم شكر با یك لیوان شیر استفاده كنید. ۳- در هنگام گرسنگی، تنقلات نخورید. استفاده از مواد غذایی كم ارزش مثل چیپس و پفك تنها باعث ایجاد عادات غذایی ناسالم می شود و هیچ نقشی جز بر هم زدن رژیم غذایی شما نخواهند داشت. ۴- روزانه ۸ تا ۱۰ لیوان آب بنوشید. ۵- از خوردن شام سنگین، حجیم و پرچرب بپرهیزید. خوردن سالاد و سبزی به همراه روغن زیتون را در كنار شام (البته سبك) فراموش نكنید. ۶- مصرف گوشت قرمز را به ۲ مرتبه در هفته كاهش دهید و سعی كنید بیشتر از ماهی و مرغ و میگو استفاده كنید. ۷- در تهیه غذا به روش صحیح پخت و حفظ موادغذایی توجه كنید. حتماً قبل از طبخ، چربی های زاید گوشت و مرغ را بكنید و بیشتر از روش بخارپز و كباب كردن استفاده كنید. ۸- بلافاصله پس از صرف غذا به رختخواب نروید. ۳ ساعت فاصله بین شام و خواب كافی است. ۹- از مصرف زیاد نمك خودداری كنید. ۱۰- هرگز پس از صرف غذا، چای ننوشید زیرا مانع از جذب آهن می شود. ۱۱- به اندازه كافی میوه و سبزی بخورید. خوردن روزانه ۵ واحد میوه و سبزی تازه و متنوع برای داشتن بدن سالم ضروری است. ۱۲- مصرف غذاهای آماده حاوی چربی های اشباع و سس را محدود كنید. ۱۳- از انجام روزانه نیم ساعت ورزش كوتاهی نكنید. سخنهای بزرگان كنفسيوس : به جاي آنكه به تاريكي لعنت بفرستيد ، يك شمع روشن كنيد. وئيس لومباردي : بردن همه چيز نيست ؛ امّا تلاش براي بردن چرا . مثل آلماني : افتادن در گل و لاي ننگ نيست. ننگ در اين است كه آنجا بماني. فلوبر: خوشبختي يعني هماهنگي با حوادث روزگار . سارنف : داشتن پشتكار ، تفاوت ظريف بين شكست و كاميابي است. لاوس : وقتي آنچه داريم مي بخشيم ، آنچه نيازمند آنيم دريافت خواهيم كرد. ارسطو : عاقل آنچه را كه مي داند ، نمي گويد ؛ ولي آنچه را كه مي گويد ، مي داند. ابوالعلا : بايد از بدي كردن بيشتر بترسيم تا بدي ديدن. منتسكيو : انسان همچون رودخانه است ؛ هر چه عميق تر باشد ، آرام تر و متواضع تر است. پرمودا باترا : مشكلات خود را بر ماسه ها بنويسيد و موفقيت هايتان را بر سنگ مرمر. اپيكور: كسي كه از هيچ چيز كوچكي خوشحال نمي شود ، هيچگاه خوشبخت نخواهد شد. ضرب المثل هاي ملل مختلف پيرامون ازدواج 1-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.(ضرب المثل آلماني) 2- مردي كه به خاطر " پول " زن مي گيرد، به نوكري مي رود. (ضرب المثل فرانسوي) 3- لياقت داماد، به قدرت بازوي اوست. (ضرب المثل چيني) 4- زني سعادتمند است كه مطيع " شوهر" باشد. (ضرب المثل يوناني) 5- زن عاقل با داماد " بي پول " خوب مي سازد. (ضرب المثل انگليسي) 6- زن مطيع فرمانرواي قلب شوهر است. (ضرب المثل انگليسي) 7- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ي خرابه هم زندگي مي كنند. (ضرب المثل آلماني) 8- داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بي لياقت. (ضرب المثل لهستاني) 9- دختر عاقل، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح مي دهد. (ضرب المثل ايتاليايي) 10-داماد كه نشدي از يك شب شادماني و عمري بداخلاقي محروم گشته اي. (ضرب المثل فرانسوي) 11- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكي ثروتمند مي شوي و با ديگري فقير. (ضرب المثل ايتاليايي) 12- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن. (ضرب المثل آذربايجاني) 13- برا ي يافتن زن مي ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كني. (ضرب المثل چيني) 14- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن. (ضرب المثل چيني) 15- اگر خواستي اختيار شوهرت را در دست بگيري اختيار شكمش را در دست بگير. (ضرب المثل اسپانيايي) 16- اگر زني خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوي با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار. (ضرب المثل تركي) 17- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب مي شود. (ماري آمپر) 18- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهي خوب مي شود و گاهي هم بسيار بد. (ضرب المثل اسپانيايي) 19- ازدواج، زودش اشتباهي بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتري است. (ضرب المثل فرانسوي) 20- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيماني است. (سقراط ) 21- ازدواج مثل اجراي يك نقشه جنگي است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. (بورنز) 22- ازدواجي كه به خاطر پول صورت گيرد، براي پول هم از بين مي رود. (رولاند) 23- ازدواج هميشه به عشق پايان داده است. (ناپلئون) 24- اگر كسي در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است. (محمد حجازي) 25- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست، ولي مي توانيم مادر شور و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم. (خانم پرل باك) یک پسر خوب ... ________________________________________ يک پسر خوب امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانمها گير نميدهد . يک پسر خوب تا زمانی که يک خانم محترم کنارش نشته با سرعت بالای ۵ کيلومتر در سال حرکت نميکند . يک پسر خوب زمانی که کسی ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از ۲ به ۴ ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند. يک پسر خوب زمانی که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده ای بازی بر نمی آيد. يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روی بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشی نميکشد . يک پسر خوب زمانی که تصادف ميکند همانند قبائل زامبی وحشی بازی در نمی آورد . يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگی از راهداری و شهرداری خيابانهای شهر را متر نميکند يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود . يک پسر خوب دکمه های پراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلی محکم ميکند . يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوی شده و چشمش را به آسفالت ميدوزد . يک پسر خوب روزی ۳بارهوس بردن نذری به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند . يک پسر خوب بيشتر از ۵ دقيقه در دستشوئی نميماند . ( نکته کنکوری) يک پسر خوب ۲ساعت در حمام آهنگ جواد يساری نخوانده وبرای همسايگان آلودگی صوتی ايجاد نميکند. يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوی و برزن عرعر عشق نکرده و آبروی خانوادگی خود را نميبرد . يک پسر خوب با دوستانی که مشکوک به چت و لا ابالی گری هستند معاشرت نميکند . يک پسر خوب از سن ۱۴ سالگش از پدرش پول تو جيبی نگرفته و خودش کار ميکند . يک پسر خوب به جای اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر ۱۰۰ سالگی خود باشد . يک پسر خوب اگر زبانم لال از افيون اينترنت استعمال و خدايی نکرده وب لاگ نويس شد بر حسب اتفاق از هر ۱۰ کامنت او ۹ عددش متعلق به دختران نيست .(ا ستثناء دارد البته...) يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجای اصغر به او رامتين و نيما و ... بگويند . يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمی را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو و خشک خود را جر نميدهد . يک پسر خوب هر روز ساعت ۶ بيدار شده و حد اکثر تا ساعت ۷:۳۰ سه نمونه از انواع رايج نان را تهيه و برای صبحانه به خانه می آورد . يک پسر خوب اگر ۵ بار مکرراْ برای خريد از خانه يرون رفته و باز هم با يک لیست ۳ متری مواجه شد غرغر نميکند . يک پسر خوب سر سفره دست به چيزی نمی زند تا همه سیرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غدا خوردن می نمايد . يک پسر خوب تقاضای وسايل نا مربوطی از قبيل موبايل را از خانواده ندارد . يک پسر خوب اسم شرکت در جشن تولد هايی که مشکوک به وجود جنس مونث هستند را نمی آورد. يک پسر خوب تا قبل از سن ۳۰ سالگی فکر زن گرفتن را از سر خود بيرون ميکند . يک پسر خوب تا قبل از ازدواج ۵۰ بار عاشق نشده و هر دفعه ادعای وحدت در عشق نميکند . يک پسر خوب در صورتی که با نامزد خود بيرون رفت و کسی به خانم متلک گفت فورا با پليس ۱۱۰ تماس حاصل می کند. يک پسر خوب برای احيای حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد . يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودمانی که عادت به بيان شوخی های نا مربوط از قبيل حراج لفظی عمه و همچين خواهر مادر هستند امتنا ميکند. يک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالی به ۱۳ ماه دهانش بوی تلفن نميدهد . يک پسر خوب هر صدايی از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صدای تلفن اشتباه نگرفته و ۶ متر به بالا نمیپرد . يک پسر خوب هيچ گاه بوی عطر مشکوک از قبيل زنانه نميدهد . يک پسر خوب برای رفتن به مراسم خواستگاری لااقل دو عدد مينی بوس تهيه ميکند. يک پسر خوب موقع رفتن به خواستگاری برای نشان دادن عظمت خانوادگی گذشته از تمامی فاميل های درجه ۱-۲-۳-۴ و الی آخر از آقا رضا بقال محترم محله٬ حاج علی قصاب محترم و ما بقی کسبه محل به دليل دارا بودن تجارب بالا دعوت بعمل می آورد . يکپسر خوب برای شروع زندگی مشترک نياز به عشق و محبت دو طرفه نداشته و فط کافيست عمه خانم بزرگ فاميل تائيد کنند دختر شمسی خانم خاله مادرشون دهانش بو نميدهد و شوهر داری بلد است . يک پسر خوب رای حفظ حرمت فاميل عظيم الشان پا روی عشق و دلش گذاشته و با دختر عموی نافبريده اش که به خواست خدا دماغش به قاعده چماق و هيکلش به سان خرس است مزدوج ميشود . يک پسر خوب عيد به عيد يادش نمی افتد که بايد دندانهايش را مسواک بزند و اين کار را هر شب انجام ميدهد . يک پسر خوب برای بيرون رفتن از خانه ۳ ساعت جلوی آئينه نايستاده و بزک نميکند . يک پسر خوب بجای سوار شدن به خط واحد پشت سر آن ميدود تا هم بدنش سالم بماند و هم صرفه جويی اقتصادی کرده باشد . يک پسر خوب تنها جوکهايی را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت ارشاد اسلامی٬وزارت بهداشت٬ وزارت مبارزه با تبعيضات استانی و ... باشد . يک پسر خوب در جشنهای فاميلی جو گير نشده و نميرقصد تا ابروی کل خاندان رابر باد دهد . يک پسر خوب در مهمانی های خانوادگی نوشدنی های غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمی و کتبی پدر محترم استعمال ميکند . يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواری کردی چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابی همانند قورباغه به وسط کوچه نمیپرد . يک پسر خوب تنها برای رضای خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهری و برون شهری هر کجا که دختر خانم يا خانمی را در رده سنی ۱۸ تا ۲۸ سال ديد سوار کرده و به مقصد می رساند
|+| نوشته شده توسط silvercross در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 4:16 مطلب کوتاه 3
*گنهان ز قطره باران بيش...از شرم گنه فكنده ام سر در پيش..آواز آمد كه غم مخور بنده من...تو در خور خود كني و من در خور خويش *به چشمانت بياموز که هر کس ارزش ديدن نداره .به دستانت بياموز که هرگل ارزش چيدن نداره .به پاهايت بياموز که هر کوي ارزش رفتن نداره و به قلبت بياموز که هر کس توي اون جايي نداره *دنبال کسي نباش که بتوني باهاش زندگي کني دنبال کسي باش که بدون اون نتوني زندگي کني * ميدوني چرا بين انگشتاي دستت فاصله هست؟واسه اينکه توي اين دنيا يکي هست که انگشتاش اين فاصله رو پر کنه *صبر كن عشق زمينگير شود بعد برو يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو اي كبوتر به كجا قدر دگر صبر بكن اسمان پاي پرت پير شود بعد برو يك نفر حسرت لبخند تو را مي بارد خنده كن عشق نمك گير شود بعد برو *راز عشق در این است که در هر فر صتی در کنار هم آرام بگیرید ،با هم تنها باشید ، و افکارتان را با یکدیگر در میان بگذارید . لازم نیست برای سرگرم شدن حتما از محرکات خارجی استفاده کنید . قرار بگذارید که بیشتر با هم تنها باشید تا بتوانید خودتان باشید . * کسی که شاد و خندان است ، همیشه وسیله شاد و خندان بودن را پیدا می کند..شو پنهاور *تنها کلمه ای که خداوند بر جبین هر مردی نوشته ،امید است..هوگو *به او بگوييد دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نورو شعرو ترانه برد،و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد به او بگوييد دوستش دارم، به او که صداي پايش را ميشنوم، به او که لحن کلامش را ميشناسم ، به او که عمق نگاهش را ميفهمم، به او که ............ به او بگوييد دوستش دارم، به او که گل هميشه بهارمن است، به او که قشنگترين بهانه براي بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است *و اي كاش هنر ِ اين يك و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود، و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام كمترين خرسندي احساس نمي كنم. اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم، *پرسیدم : عشق چیست ؟ گفت : آتشی است . گفتم : مگر آن را دیده ای ؟ گفت : نه در آن سوخته ام . عشق را با تمام وجود فریاد بزن تا به جهانیان ثابت کنی : " تمام مسیرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد . " به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد به انسان گفتم عشق چيست؟! اشك از ديدگانش جاري شد و گفت *اگر يک روز ديدی دل 1000 نفر برات تنگ شده بدون که اول دل من تنگ شده ، اگر يک روز ديدی دل 100 نفر برات تنگ شده بدون که من نفر اول اونها بودم ، اگر يک روز ديدی دل 10 نفر برات تنگ شده بازم اول دل من بوده که برات تنگ شده ، اگر يک روز ديدی فقط دل 1 نفر برات تنگ شده بدون که اون 1 نفر کسی جز من نيست ، و اگر يک روز ديدی دل هيچکس برات تنگ نشده بدون که من مرده ام. *به من بگو ، که عشق تو حقیقته * حرفهای تو نگاه تو بگو که واقعیته* گریه تو خنده تو یه رود باطراوته * به من بگو که منظرش یه چشمه صداقته* به من بگو به من بگو ای یار مهربونم * که تا ابد عاشقونه برای تو می خونم* که تا ابد برای تو غزل خونم قدر تورو من می دونم* به عشق تو غزل خونم* بدون که زندگی بدون تو برام توهمه* زورق زندگی من بی تو توی تلاطمه * بدون که ساحل نجات دل شکسته ها تویی* میون لحظه های من* تویی که می درخشی تو قاب خورشید* *خوشبختي بر سه ستون استوار است فراموش كردن گذشته غنيمت شمردن حال و اميدوار بودن به آينده سازنده ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن پرمعني ترين كلمه " ما " است ... آن را به كار ببر عميق ترين كلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه. بي رحم ترين كلمه "تنفر " است ... از بين ببرش. سركش ترين كلمه" تنفر" است ... با آن بازي نكن. خودخواهانه ترين كلمه " من " است... از آن حذر كن. ناپايدارترين كلمه " خشم" است... آن را فرو ببر. بازدارنده ترين كلمه " ترس" است ... با آن مقابله كن. با نشاط ترين كلمه " كار " است ... به آن بپرداز. پوچ ترين كلمه " طمع" است ... آن را بكش سازنده ترين كټ/ *يه غريبه اومد از راه با من آشنا شد به هوای گذشته با من هم صدا شد خونه دل پر از محبت سرشار شد به غرور گذشته رسيدم به هوای گذشته پريدم... ندونستم دلمو به غريبه سپردم اون غريبه رو ساده شمردم گول چشم سياهشو خوردم.... *دبير ديني:عشق يك موهبت الهي است. دبير ورزش:عشق تنها توپي است كه اوت نمي شود. دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است كه به قلب صدمه نمي زند. دبير اقتصاد:عشق تنها كالايي است كه از خارج وارد نمي شود. دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلی ومجنون محور نظامي داشته باشد. دبير جغرافي:عشق از فراز كوه هاي آسيا تيري است كه بر قلب مي نشيند. دبير زيست:عشق يك نوع بيماري است كه ميكروب آن از چشم وارد ميشود *من از خدا دور شدم نمی دونم من ازون دوری کردم یاخدا از من.... می خوام باهات صحبت کنم ... خدایا دوستت دارم .خیلی زیاد . خدایا تا حالا عاشق نشدم فعلا هم نمی خوام بشم خودت می دونی چرا پس کمکم کن ... خدایا آیندمو به تو می سپارم خدایا... کمکم کن اون دنیا با تو باشم من از آتیش جهنم می ترسم (خدا جون می خوام با تو باشم تاهمیشه بدون تو بودن مگه می شه؟ ) عقل مانده در کف دل دل نگویم بلکه قاتل قاتل این جسم این گل *از دل پرده نشنيان حجازى عراق ميدود تا بفلك ناله و فرياد امشب شورش روز قيامت رود از ياد گهى كز ابوالفضل كنند اهل حرم ياد امشب از غم اكبر ناشاد و نهال قد او خون دل ميچكد از شاخه شمشاد امشب نو عروسان چمن را زده آتش بجگر شعله شمع قد قاسم داماد امشب حجت حق چه بنا حق بغل جامعه رفت كفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب بانوان اشكفشان ، ليك چو ياقوت روان خاطر زاده مرجانه بود شاد امشب ديو، انگشتر و انگشت *چراغ قرمز شد ... پسرك با دمپايي هاي پاره روي اسفالت خيس دويد و شاخه هاي گل نرگس را به طرف ماشين ها گرفت ... باران شديدي مي باريد سر تا پايش خيس بود ... بالاخره دستي از پنجره ي يك ماشين بيرون امد و همه ي گل ها را يكجا خريد دختر كوچولويي كه در عقب ماشين نشسته بود چتر كوچكش را به طرف پسرك گرفت ... چراغ سبز شد ... *و عشق آخرين سقوط آن ...به عشق تو... به عشق تو يك ستاره خواهم ربود و آن را به تو خواهم بخشيد اگر تركم كني قلبم را از جا مي كني و با خود مي بري و من بي تو نمي دانم به كجا بروم اگر تركم كني اين درد مرا تباه خواهد كرد *در روزهای کهن هنگامی که نخستین لرزش سخن به لبهایم آمداز کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم خداوندگارا من بنده توام و تا ابدتورا فرمان بردارم اما خدا پاسخی نداد و مانند طوفانی سهمگین آنگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم آفریدگارا من آفریده توام.تو مرا از گل ساختی و من همه چیزم را از تو دارم اما خدا پاسخی ندادو مانند هزار بال تیز پرواز گذشت آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتمای پدر من من فرزند توام .توبارحمت و محبت مرا به دنیا اوردی و من با محبت و عبادت ملکوت تو را به ارث می برم اما خدا پاسخی نداد و مانند مهی که تپه های دوردست را می پوشاند گذشت آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم . با خدا گفتم خدای من ای آرمان و سرانجام من من دیروز توام و تو فردای منی.من ریشه ی توام در خاک و تو کلاله منی در آسمان و ما باهم در برابر خورشید می بالیم آنگاه خدا بر من خمید و در گوشم سخنان شیرینی به نجوا گفتو مانند دریایی که جویباری را در بر می گیرد مرا در بر گرفت و هنگامی که به دره ها و دشت ها فرود امدم خدا هم انجا بود *ازگل پرسيدم محبت چيست گفت ازمن زيباتراست ازافتاب پرسيدم محبت چيست گفت ازمن سوزانتراست ازشمع پرسيدم محبت چيستگفت ازمن عاشقتراست ازخوده محبت پرسيدم محبت چسيت گفت تنهايک نگاه است *مي دوني قشنگي راه رفتن زير بارون چيه اين که هيچ کس نمي تونه اشکاتو ببينه *خدایا من درکلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خود را نداری |+| نوشته شده توسط silvercross در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 4:10 مطلب کوتاه 2
*عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني ماتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقي با او بخوان عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن *مرا از خويش بيگانه ساز اي مهربان ترين يار ديرينم تا جز براي تو نباشم. الهي! در همه ي فصل ها با من باش. نمي دانم آشفتگي ام را با كدامين دستاويز به سامان بياورم چرا كه در پيشگاه تو به استغاثه نشسته ام. يك عمر نشان تو را جستجو كردم تا دانستم تنها براي يافتن تو بايد به خودت متوسل شد. وگرنه صدف عمر چون مني، حاصلي جز حسرت و خستگي نخواهد داشت. پس، پروردگارم! اينك در آستانه ي درك حقيقت مرا درياب. از فراق اگر ميميرم، آه سرد سينه ي بي حاصلم بي نام تو راه به جايي ندارد *شنبه :با نگاهی عاشقانه مست شدم یک شنبه :به او گفتم گرفتارت شدم دو شنبه :همچو لیلی عاشق صحرا شدم سه شنبه :بی وفایی کرد و من گریان شدم چهار شنبه :اسیر هجرانش شدم پنج شنبه : او رفت و من در عاشقی فانی شدم جمعه :بی او تنها شدم *اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست كه او مال تو باشد ، مهم اين است كه فقط باشد : زندگي كند ، لذت ببرد و نفس بكشد *گناه كسى از همه بزرگتر است كه از عرفات برگردد و خيال كند آمرزيده نخواهد شد. پيامبر اكرم ، حضرت محمد (ص) *مرا از خويش بيگانه ساز اي مهربان ترين يار ديرينم تا جز براي تو نباشم. الهي! در همه ي فصل ها با من باش. نمي دانم آشفتگي ام را با كدامين دستاويز به سامان بياورم چرا كه در پيشگاه تو به استغاثه نشسته ام. يك عمر نشان تو را جستجو كردم تا دانستم تنها براي يافتن تو بايد به خودت متوسل شد. وگرنه صدف عمر چون مني، حاصلي جز حسرت و خستگي نخواهد داشت. پس، پروردگارم! اينك در آستانه ي درك حقيقت مرا درياب. از فراق اگر ميميرم، آه سرد سينه ي بي حاصلم بي نام تو راه به جايي ندارد *واسه اون حوض قشنگي كه پر از آب زلاله واسه سنگ فرشاي ايوون كه برام خواب و خياله دل من تنگه ميدوني كاشكي قابلم بدوني *دوران بقــا چــو بــاد صحــرا بگــذشــت تلخي و خوشي و زشت و زيبا بگذشت پنــداشــت ستمگر كه ستـم بر ما كرد بر گــردن او بــمانــد و بر ما بگــذشــت *ميدونم كه هيچ نيازي به زيارتم نداري اما من غرق نيازم اما تو بزرگواري واسه تو حرم نشستن واسه لحظهرسيدن دل من تنگ مي دوني كاشكي قابلم بدوني *هميشه روشنترين آينده ها بر روي گذشته هاي فراموش شده شكل مي گيرند پس تا غم و غصه هاي گذشته رو فراموش نكني نمي تواني به آينده هاي روشن دست پيدا كني *صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم *به دريا نگاه ميکنم تو رو ميبينم ... به دشت های سبز نگاه ميکنم تو رو ميبينم و حتی وقتی به قلبم نگاه ميکنم تو رو ميبينم ... بابا بيا برو اونطرف بگذار يه چيز بهتر ببينيم *از روزي امد که عاشق شدي تنها يک نفر را دوست داشته باش بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او" بگذار عشقي را داشته باشي پاک مقدس و اسماني ومگذار که ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد * می دانم خسته ای، خسته اززمين،خسته ازآسمان خستگيهايت همچون تلألؤخورشيد که برصورتت می تابدپايانی ندارد آزاد باش،رهاکن خستگيهايت رابه بادبسپارتاباخودببرد وتوراازغم واندوهی که تمام وجودت رافسرده ساخته رهاسازد، رهاهمچون پرنده ای که بال خودرامی گشايد، وزمين رابازشتی هاوزيباييهايش تنها می گذارد. آزادباش بسپارحرفهای دلت رابه قاصدکی،تاباخودبه سوی دوست برد وتورارهاسازدازآن کوله بارغمی که بردوشت سنگينی می کند آزادباش همچون... *نهان خود را اصلاح كند، خداوند آشكار او را نيكو فرمايد و آنكه به كار دينش پردازد، خداوند امر دنيايش را كفايت بكند و آنكه ميان خود و خدا را به صلاح آرد خدا ميان او و مردمان را نيكو دارد. مولي الموحدين، حضرت علي (ع) *نیامدم به سراغت , مرا مگر تو ببخشی** گلایه های دلم را به یک نظر تو ببخشی** نشسته ام سر راهت چه می شود به نگاهی** غریب خاطره ها را در این سفر تو ببخشی** مگو نجیب زمانه , ز چشم ما گله داری** مگر نه وعده نمودی که بیشتر تو ببخشی؟!** شبانه حرف دلم را اگر برای تو گفتم** خیال من همه این بود مرا سحر تو ببخشی** شکو فه های غزل را به پیش پای تو ریزم** به یک نگاه صمیمی مرا اگر تو ببخشی *علي در جان جانم جا گرفته......محمد در دلم ماوي گرفته......علي سلطان مه رويان عالم...حسن زيباترين خلق آدم............علي بحر صفا و لطف و احسان...حسين آن سرور شاه شهيدان...علي و فاطمه نور دو عينند........محب و عاشق روي حسينن
* پيش از رفتنم ،اي خوب، کاش مي شد اين حقيقت را بداني ، يا بدانم *خدايا مي دونم اون زماني که من غرق گناه بودم ، اون زماني که پنجره ي غبار گرفته ي دل منو مي ديدي ، به فرشته هات مي گفتي که اون روزي بر مي گرده ... و مثل يه مادر مهربون چشم براه بودي که من از کمرکش تاريک و سياه کوچه ي معصيت رد بشم و به سوي تو بيام ... حالا، خدايا من در اين شبهاي عزيز و به لطف رد خونين نماز نا تموم علي (ع) به سوي تو اومدم ، جلوي تو زانو زدم ، واز تو طلب مغفرت مي کنم *اين روزا هر کي رو ميبينم تو خودشه ؛چرا همه ميخوان دل همو بشکنن؟ميدوني چرا؟بذار بهت بگم ... اولين کسي که عاشقش ميشي دلتو ميشکنه و ميره ،دومين کسي رو که مياي دوسش داشته باشي و از تجربيات گذشته استفاده کني دلتو بدتر ميشکنه و ميذاره ميره ؛ديگه هيچي برات مهم نيست حالا ميشي اون آدمي که ديگه دوست داشتن واست معني نداره اگه يکي رو هم واقعا دوست داشته باشي آخرش يه روز دلشو ميشکني که انتقام خودتو گرفته باشي ... آره ؛اينجوريه که دل همه ي آدماي دنيا ميشکنه
توست *اين روزا هر کي رو ميبينم تو خودشه ؛چرا همه ميخوان دل همو بشکنن؟ميدوني چرا؟بذار بهت بگم ... اولين کسي که عاشقش ميشي دلتو ميشکنه و ميره ،دومين کسي رو که مياي دوسش داشته باشي و از تجربيات گذشته استفاده کني دلتو بدتر ميشکنه و ميذاره ميره ؛ديگه هيچي برات مهم نيست حالا ميشي اون آدمي که ديگه دوست داشتن واست معني نداره اگه يکي رو هم واقعا دوست داشته باشي آخرش يه روز دلشو ميشکني که انتقام خودتو گرفته باشي ... آره ؛اينجوريه که دل همه ي آدماي د |+| نوشته شده توسط silvercross در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 3:59 مطلب کوتاه
*براي پخته شدن كافيست كه هنگام عصبانيت از كوره در نرويد..... *مردم قيمت همه چيز را ميدانند ولي ارزش هيچ چيز را نمي دانند..... *چـرا وقتـي كـه راه زندگـي همـوار ميگـردد بشر تغيير حالت ميدهد خونخوار ميگردد به وقت عيش و عشرت مينوازد ساز بد مستي به وقت تنگدستي مؤمن و ديندار ميگردد......... *هر گاه فكر كردي در اوج قدرت هستي به حباب فكر كن......... *چاره اي ديگر نيست زندگي بايد كرد من اگر زنده نخواهم باشم باز هم نبض زمانه جاريست پس چه خوب است كه نبضت همره نبض زمانه بتپد چاره اي ديگر نيست زنده باش تا كه زمان ناي تپيدن دارد... *وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي اغوشت جا ميگرفت وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم می شود... كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم اكنون كه بزرگيم چه دل تنگيم كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند. اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد... و دل خوش كرديم كه سكوت كرده ايم سكوت پر بهتر از فرياد تو خاليست... *ايمان به خدا سر منشا تمام خوبيهاست ايمان به خدا راه درست زندگي است ايمان همه چيزي است كه انسان احتياج دارد. .. *زندگي پرتو شمعيست كه به نسيم مژه بر هم زدني خاموش است..... *هنگامي كه خود را دور از حضور خداوند مي يابيم ، بايد از خود بپرسيم:" آيا مي فهميم چگونه بايد از آن چه خداوند بر سر راهم قرار داده،استفاده كنم؟" .... *دوست دارم در يک شب سرد زمستاني مرگ سراغم آيد : اي کساني که مسوول دفن من هستيد پارچه سياهي بر روي تابوتم بيندازيد که همه بدانند زندگي من پر از سياهي و تباهي بوده است دستهايم را از تابوت بيرون آوريد که همه بدانند دست خالي از دنيا رفته ام چشمانم را باز بگذاريد تا عشق من بداند که چشم انتظار از دنيا رفته ام و در آخر تکه يخي به شکل چشم در آوريد و بر روي قبرم بگذاريد تا با طلوع اولين اشعه خورشيد .... *با كدام بال مي توان از زوال روزها و سوزها گريخت ! با كدام اشك مي توان پرده بر نگاه خيره زمان كشيد؟؟.... *شيشه نزديكتر از سنگ ندارد خويشي هر شكستي كه بر انسان برسد از خويش است.... *کاش قلبم درد تنهايي نداشت چهره ام هرگز پريشاني نداشت کاش برگ هاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت !!! mage mishee.... *او همان كسي است كه تمام بزرگي ات، قدرتت، نيروهايت و حتي صداقت چشمهايت را از او داري.... *مرا از خويش بيگانه ساز اي مهربان ترين يار ديرينم تا جز براي تو نباشم. الهي! در همه ي فصل ها با من باش. نمي دانم آشفتگي ام را با كدامين دستاويز به سامان بياورم چرا كه در پيشگاه تو به استغاثه نشسته ام. يك عمر نشان تو را جستجو كردم تا دانستم تنها براي يافتن تو بايد به خودت متوسل شد. وگرنه صدف عمر چون مني، حاصلي جز حسرت و خستگي نخواهد داشت. پس، پروردگارم! اينك در آستانه ي درك حقيقت مرا درياب. از فراق اگر ميميرم، آه سرد سينه ي بي حاصلم بي نام تو راه به جايي ندارد جز پياده ر.... *آری آن کبوتر غم گين کز قلبها ؛گريخته؛ايمانست....... *درون آينه ها درپي چه مي گردي ؟ بيا ز سنگ بپرسيم كه از حكايت فرجام ما چه مي داند بيا ز سنگ بپرسيم زانكه غير از سنگ كسي حكايت فرجام را نمي داند هميشه از همه نزديك تر به ما سنگ است ...... * احساس در وجودم مي خشكانم چرا كه تو نيستي تو نيستي كه تپش قلبم را ببيني كه ديگر به شمار نمي آيند تو نيستي كه راز اقاقيا را به تو بگويم و ابرها را در قطره عاشقانه اشكي خلا صه كنم بگو چگونه به احساس معتقد باشم وقتي تو تمام مرا به هيچ گرفته اي وتا آن سوي افق سرخ رفته اي اي كاش با خورشيد باز مي گشتي.. |+| نوشته شده توسط silvercross در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 3:49 شروع
سلام ....تمام نوشت جمع اوری شده ودراین وبلاگ مطالب متنوع ومختلف قرارمی دهیم....وازهمه دوستان متشکرم....اسمونی باشید ...درضمن دوستان می تواند خودشون نویسنده این وبلاگ باشند وباارسال مطلب بانام خودشان قرارداده می شود....واین وبلاگ جانبی من وهیچ وجه تشابه به وبلاگ اصلی ام ندار..... www.silvercross.persianblog.com |+| نوشته شده توسط silvercross در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 3:43 |
|










