صلیب نقره ای(مطالب ادبی علمی...اخلاقی...معرفتی)

به نظر می رسد با فراگيرتر شدن بكارگيری كامپيوتر تعداد كسانيكه از مشكلات چشمی و بينایی رنج مي برند روبه افزايش باشد. مهمترين علائم عبارتند از: خستگی چشم، خشكی چشم، سوزش، اشك ريزش و تاری ديد. همچنين ممكن است سبب درد در گردن و شانه ها نيز بشود. با رعايت تو

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن ، کافه ی کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه." بیایید هر کدام از ما زنجیر عشقی بسازیم که تا بی نهایت ادامه داشته باشد .
حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند. حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد. حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و بی تاب و چرخان. و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است. و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد. و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد. و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند . و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت ****************************** حسادت مي كنم به چشمان معصومت كه هميشه از آنها عشق تو را درك كرده ام تقديم به چشمانت

1- عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند ( لوگان پارسال اسميت ) . 2- هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند ( لوگان پارسال اسميت ) . 3 - جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است ( سايمن استرانسکي ) . 4 - پول همه چيز زندگي نيست اما مي تواند همه چيز را بخرد ( ادموند استاکول ) . 5 - ازدواج عوام ، آنان را از شخصيت تهي و از خصوصيات اخلاقي خالي مي کند ( رابرت لويي استيونسن ) . 6 - ازدواج مکالمه ي طولاني دو انسان است که هر ازچند گاه به مشاجره مي انجامد ( رابرت لويي استيونسن ) . 7 - جامعه ي آزاد جامعه اي است که افراد منزوي در آن امنيت کامل داشته باشند ( آدالي استيونسن ) . 8 - براي اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگي کردن بر اساس آن است ( آدالي استيونسن ) . 9 - انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول ( جيمز استفنر ) . 10 - يک مرد بدون زن مثل ماهي بدون آب است اما يک زن بدون مرد مانند يک ماهي بدون دوچرخه است (گلوريا استاين ) .
بادهای بهاری چه زود اشکهای ابربهار راپاک کرد و به سفرشرق فرستاد گویی ابر به جستجوی خورشید بود در مکان طلوع .ونمیدانست خورشید بیچاره خودش در غرب گمشده ای دارد پیدا ناشدنی ومکرر میجوید اورا .باران رفت ولی زلالیش را فراموش کرد باخود ببرد وتو باتمام وجود هوا را پاکتر از همیشه میبینی بر خود خرده مگیر که چرا عاشق شد ه ای که خرده بر بهار وارد است و هوای عاشقانه اش وتنها عشق مجازی را یارای درک این همه شکوه نمیبینم که گشته ایم نبود نگرد که نیست. وبرای درکش بسوی اوی حقیقی باید رفت
وبخواهیم ونخواهیم بسویش درحال حرکتیم وهمه عاشق .
میچکد اشک ابر بهاری روی شیشه مثل باران و چه پاک میشوید شیشه را باران زلال .کمی دورتر گل سرخ به حال و احوال ابر گریان نظاره میکند آنقدر که شبنم گونه هایش را تر میکند .شبنم را طاقت تمام شد و به زبان آمد و از گل پرسید برگهای به این سرخی وپاکی را چه نیاز به این همه شستشو .گل سرخ که نمیتوانست حرفی بزند از بغض فقط به ابر گریان آسمان اشاره و باز شبنم بود که برگهای گل سرخ را میشست
یادم باشد گفته بودم میخواهم بگونه شبنم بهاری وجودی پاک را تجربه کنم وتو ای ابلیس از من فاصله بگیر یادم باشد ابلیس توبه را دوست نمیدارد پس من توبه کار میشوم وتو ای ابلیس در توبه بروی خودت بسته ای یادم باشد نسیان آفت شکوفه های بهار انسانیت است وتو ای ابلیس انسانها را همراه انسانیت نمی پسندی یادم باشد روزگاری با ابلیس دوست بودم و توای ابلیس آن روزگار با من چها که نکردی یادم باشد دیگر با دشمنم دوستی نکنم وتو ای ابلیس من را یگانه دشمنی .
باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ، عدل کم دارد
حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند. حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد. حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و بی تاب و چرخان. و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است. و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد. و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد. و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند . و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت ****************************** حسادت مي كنم به چشمان معصومت كه هميشه از آنها عشق تو را درك كرده ام تقديم به چشمانت
1- عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند ( لوگان پارسال اسميت ) . 2- هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند ( لوگان پارسال اسميت ) . 3 - جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است ( سايمن استرانسکي ) . 4 - پول همه چيز زندگي نيست اما مي تواند همه چيز را بخرد ( ادموند استاکول ) . 5 - ازدواج عوام ، آنان را از شخصيت تهي و از خصوصيات اخلاقي خالي مي کند ( رابرت لويي استيونسن ) . 6 - ازدواج مکالمه ي طولاني دو انسان است که هر ازچند گاه به مشاجره مي انجامد ( رابرت لويي استيونسن ) . 7 - جامعه ي آزاد جامعه اي است که افراد منزوي در آن امنيت کامل داشته باشند ( آدالي استيونسن ) . 8 - براي اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگي کردن بر اساس آن است ( آدالي استيونسن ) . 9 - انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول ( جيمز استفنر ) . 10 - يک مرد بدون زن مثل ماهي بدون آب است اما يک زن بدون مرد مانند يک ماهي بدون دوچرخه است (گلوريا استاين ) .
میچکد اشک ابر بهاری روی شیشه مثل باران و چه پاک میشوید شیشه را باران زلال .کمی دورتر گل سرخ به حال و احوال ابر گریان نظاره میکند آنقدر که شبنم گونه هایش را تر میکند .شبنم را طاقت تمام شد و به زبان آمد و از گل پرسید برگهای به این سرخی وپاکی را چه نیاز به این همه شستشو .گل سرخ که نمیتوانست حرفی بزند از بغض فقط به ابر گریان آسمان اشاره و باز شبنم بود که برگهای گل سرخ را میشست
یادم باشد گفته بودم میخواهم بگونه شبنم بهاری وجودی پاک را تجربه کنم وتو ای ابلیس از من فاصله بگیر یادم باشد ابلیس توبه را دوست نمیدارد پس من توبه کار میشوم وتو ای ابلیس در توبه بروی خودت بسته ای یادم باشد نسیان آفت شکوفه های بهار انسانیت است وتو ای ابلیس انسانها را همراه انسانیت نمی پسندی یادم باشد روزگاری با ابلیس دوست بودم و توای ابلیس آن روزگار با من چها که نکردی یادم باشد دیگر با دشمنم دوستی نکنم وتو ای ابلیس من را یگانه دشمنی .
باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ، عدل کم دارد
مریم مقدس با عیسای نوزاد در آغوش اش، روی زمین آمد تا از صومعه ای بازدید کند. راهبان خوشحال به صف ایستادند تا به بانوی مقدس و عیسا مسیح ادای احترام کنند: یکی از آنها شعر خواند، دیگری تصاویر زیبایی از کتاب مقدس را نشان داد، راهب دیگری نام تمامی قدیسان را از بر خواند در انتهای صف، راهب فروتنی ایستاده بود که هرگز فرصت آموختن از خردمندان دوران خود را نیافته بود. والدینش مردمی ساده بودند که در سیرک سیار کار می کردند. وقتی نوبت به او رسید، راهبان دیگر، هراسان از اینکه او به تصویری که از آن صومعه ارائه کرده بودند، آسیب برساند، خواستند مراسم ادای احترام را تمام کنند اما او هم می خواست که عشقش را به مریم باکره نشان بدهد. شرمگین، همچنان که نگاه سرزنش بار برادران دیگر را احساس می کرد، چند پرتقال از جیبش بیرون آورد و شروع کرد به پایین و بالا کردن آن ها... . همان طور که در سیرک از والدینش آموخته بود، تردستی کرد تنها آن هنگام بود که عیسای نوزاد لبخند زد و با خوشحالی کف زد. و مریم باکره بازوی خود را تنها به سوی آن راهب فروتن گشود، و به او اجازه داد لختی فرزندش را در آغوش گیرد از کتاب مکتوب نوشته پائولوکوئیلو
خدايا ... در اين دنياي خاکي دلهايمان پر از لکه هاي سياه معصيت است که فقط بخشش بيکران توست که اين لکه هاي سياه را به نور و روشنايي تبديل خواهد کرد. خداوندا ، در حضور تو آرام مي گيريم و اعلام مي كنيم كه تو ، تنها خداي اين عالم ، حاكم اين جهان ، قادر مطلق و زمامدار بي چون و چراي خلقت هستي . در حالي كه به قدوسيت مهيب و جلال عظيم تو مي انديشيم و در قدرت بي كران و حاكميت مطلق تو تعميق مي كنيم ، ترس تو را در دل خود جاي مي دهيم ، ترسي آكنده از عشق و احترام . ترا به دليل شخصيت بي نقص ، حكمت بي پايان ، و عدالت مطلقت ستايش مي كنيم و به خاطر رحمت جاودان ، فيض بي همتا ، و خشم عظيم تو در برابر گناه ، تو را مي پرستيم . در دل خود سر تعظيم فرود مي آوريم و در حالي كه زيبايي خيره كننده و شخصيت جذاب تو را مي ستاييم در برابر تو زانو مي زنيم و اعتراف مي كنيم كه بزرگترين نياز ما دستيابي به مكاشفه اي عظيم از وجود تو و محبت پيمايش ناپذير توست . از تو فروتنانه مي خواهيم كه اين نياز را در ما ببيني . دعاي ما اين است كه : طريق خود را به ما بياموز تا تو را بشناسيم و در حضور تو فيض يابيم . از تو سپاسگذاريم كه درخواستهاي صادقانه و قلبي ما را پاسخ خواهي داد ، اي خالق محبت ...ا
صلیب نقره ای






